بایگانی دسته: داستان‌خوانی

«تجربه» خاطره‌نوشته‌ای از «امیر نادری»

دستم رفت روی زنگ و صداشو توی راهرو شنیدم. خودمو عقب کشیدم و ترسیدم. رو پاهام ایستادم. متوجهٔ پنجره‌ای که کنار در بود شدم. یه صدایی از توش می‌اومد. در باز شد. یه خانم سی ساله که قدش بلند بود. صورتم سرخ شد. تا حالا یه زنو اینقد از نزدیک ندیده بودم.

ادامه‌ی خواندن

عباس پهلوان ـ شب عروسی بابام

«جونم واستون بگه، بابام با این‌دفعه، دو شبه که تو زندگی‌ش «صبح پادشاهی» رو می‌بینه! مقصودم اینه که رسما تو حجله عروسی می‌ره. اما دفعه سوم‌شه که زن می‌گیره. یعنی معصومه، زن سوم بابامه! خدا سایه‌اش رو از سر ما کم نکنه، خیال نمی‌کنم حالا حالاها بابام خودشو از تک و تا بندازه.»

ادامه‌ی خواندن

یادبود «فردین» در سالگشت نبودن او

محمدعلی فردین ۱۸ فروردین سال ۱۳۷۹ در تهران درگذشت. مراسم خاک‌سپاری او یکی از به‌یادماندنی‌ترین بدرقه‌هایی بود که مردم در وداع با هنرمند محبوب خود نشان دادند. شرکت انبوه مردم در این مراسم، و در میان آن‌ها، جوانانی با لباس‌های منقش به تصویر فردین، نسلی که بعد از انقلاب و کنار ماندن فردین از سینما به‌دنیا آمده بود؛ پرسشی تازه شد برای اهل تحقیق در مسائل و مقولات مربوط به جامعه‌شناسی اجتماعی.

ادامه‌ی خواندن

هوشنگ حسامی ـ خاطرهٔ سفرهٔ عید مادر

. . . و سال را همچنین با یاد عزیزانی که جایشان خالی، اما گرمی حضورشان در یاد و خاطرات ما زنده و روشن است به پایان می‌بریم. یاد آن‌هایی که دوست‌ می‌داشتیم‌شان و کنارمان نیستند گرامی.

ادامه‌ی خواندن

دلتنگستان ـ عید یعنی: زندگی (وبلاگخوانی)

«اینجا عید هم گران است، هم نایاب است. جنس‌ش هم مرغوب نیست. نه طعم دارد، نه رنگ و نه بوی سر پل تجریش را می‌دهد. یادم باشد این بار که به خانه آمدم، مقداری عید بیاورم. برای زندگی لازم است. عید یعنی زندگی.»

ادامه‌ی خواندن

بهروز وثوقی ـ نخستین عشق (از کتاب زندگی‌نامه)

«بهروز وثوقی» و «پوری بنائی» در نمایی از فیلم «قیصر»

شاید اگر نه همه، ولی اکثر ما پدیدۀ «نخستین عشق» را در گذشتۀ نوجوانی و جوانی‌مان به نوعی تجربه کرده باشیم. عشقی که رد خاطرۀ پاک و معصومش هنوز هم در گذر یاد و خاطرات ما باقی مانده. تجربۀ نخستین عشق «بهروز وثوقی» را به‌نقل از کتاب زندگی‌نامۀ او بشنوید!

ادامه‌ی خواندن

کیومرث پور احمد ـ عشق ممنوع (کودکی نیمه‌تمام)

خانوادۀ صباحی که قوم و خویش پدر بودند روز سوم عید از شیراز رسیدند اصفهان و دیدارها تازه شد. آن‌ها تا سیزده فروردین مهمان ما بودند.

آقای صباحی با پدر، طوبی خانم ـ همسر صباحی ـ با مادر و دو پسر بزرگ صباحی با برادرها، هر کدام جفت خود را پیدا کرده بودند و سرگرمی‌های خود را داشتند. گلچهره دختر آقای صباحی مانده بود بین من و خواهرم. گلچهره ده ساله بود، من یازده ساله، خواهرم نه ساله. گلچهره کلاس چهارم بود. من کلاس پنجم، خواهرم کلاس سوم. . .

ادامه‌ی خواندن

کیومرث پور احمد ـ شهرزاد قصه‌گو (کودکی نیمه‌تمام)

شهرزاد قصه‌گوی ما، کم دست‌و دل‌ باز نبود. به‌جز داستان‌های شب، داستان‌های دیگری هم روایت می‌کرد که هر یک در جای خود دنیای دیگرتری می‌ساخت برای ما. دنیای «جانی‌دالر» که می‌توانستی با رمز و رازهایش همراه شوی، سرنخ تبهکاری‌ها را بگیری و بروی جلو و کشف کنی که واقعا جانی‌دالر از کجا فهمید. . .؟»

ادامه‌ی خواندن

کیومرث پور احمد ـ پیروزی بُزرگ (کودکی نیمه‌تمام)

خانم عاطفی، عامل پیوند من شد با رادیو و برنامۀ کودک رادیو و مسابقه‌های آن. یک‌بار سوال مسابقۀ برنامۀ کودک در بارۀ حیوانی بود که شاخ‌های بلند پیچ‌پیچ دارد و در جنگل زندگی می‌کند. گوینده که سوال را مطرح کرد، فریاد کشیدم «گوزن!».

ادامه‌ی خواندن

کیومرث پور احمد ـ پرده بسته می‌شود (کودکی نیمه‌تمام)

در کتاب‌های درسی چیزکی از شاهنامه و بوستان و گلستان آمده بود که تصور می‌کردم این‌ها کتاب‌هایی بوده است که حالا دیگر نیست. و همین مقدارش باقی مانده است که در فارسی ما هست.

ادامه‌ی خواندن

کیومرث پور احمد ـ سنتور (کودکی نیمه‌تمام)

اصلا نمی‌توانستم تصور کنم توی گونی کنفی که معمولا کله‌قندو پیاز و سیب‌زمینی می‌ریزند، چه چیز ممکن است باشد. آهسته و با احتیاط در گونی را باز کرد؛ جعبه‌ای شکیل و چوبی بیرون آورد. ویلن نبود. ویلن را قبلا دیده بودم. ولی می‌دانستم یک جور ساز است. سنتور بود. درش را باز کرد. به سیم‌هایش دست کشید. مضراب‌ها را برداشت و نواخت. معلوم بود تمرین داشته است. .

ادامه‌ی خواندن

شازده کوچولو (با صدا و اجرای: ایرج گرگین)

از داستان «شازده کوچولو»، چند ترجمه و دو اجرای نمایشنامه‌ای وجود دارد. یکی با ترجمه و صدای «احمد شاملو»، با عنوان «مسافر کوچولو»، و دیگری با اجرای «ایرج گرگین» در مقام راوی داستان.

از «ایرج گرگین» باید در فرصتی بهتر، بیشتر از این‌ها نوشت. امروز اما به یادبودش، صدایش را در روایت «شازده کوچولو» او از آنتوان دوسنت اگزوپری بشنوید!

ادامه‌ی خواندن

نیمایوشیج ـ آهو و پرنده‌ها (بهروز وثوقی، اسفندیار منفردزاده)

راستش اینکه اگر این یک‌قلم از کارهای «اسفندیار منفردزاده» از قلم می‌افتاد، مطلب «یادمان هفتاد سالگی او» به قلم من که «راوی حکایت باقی» باشم چیزی کم داشت. [+]

ادامه‌ی خواندن

صادق چوبک ـ مهپاره (روز بیستم)

روز بیستم: (پایان)

[ . . . ]
شهزاده آنانگارا را دید ردایی نیلی با یلی به رنگ پر طاووس ـ  مرصع به سنگ‌های خورشید زرد ـ بر تن و تاج مُکللی بر سر دارد. چون پادشاه را بدید، از تخت به زیر آمد و او را پیشباز کرد و با نگرانی شاه را نگریست. رنگ رخسارش سرخ شد و با حالتی آشفته، به سوی تخت بازگشت و بر آن نشست.

[ . . . ]
ناگهان شهزاده از روی تخت برخاست و به شادی بانگ برآورد که: «ای خردمند! تو خود دریافتی.»

[ . . . ]
در زیر نور مهتاب ـ‌ پهلو به پهلو ـ آهسته اسب می‌راندند. شاه بر اسبی سپید و شهزاده بر بادپایی سیاه سوار بودند، همچون دو آیت از لیل و نهار.

ادامه‌ی خواندن

صادق چوبک ـ مهپاره (روز نوزدهم)

روز نوزدهم:
داستان کریتا کریتا

[ . . . ]
شهزاده را دیدند ردایی زربفت با یلی فیروزه نشان بر تن و تاجی مکلل بر سر، بر سریر نشسته است. با دیدگانی که اندوه و شادی در آن با هم می‌جنگیدند شاه را نگریست.

[ . . . ]
شهزاده این بگفت و برخاست. نظری بر شاه انداخت که چیزی به‌جز نگاه نمی‌نمود. و بیرون شد.

[ . . . ]
در راه، پادشاه، «راساکوشا» را گفت: «دوست من! زیبایی این زن بی‌مانند چون ماری مرا بگزید و هم اکنون زهر آن وجاهت در من کاری شد. دو روز دیگر از زندگی من بیشتر نمانده. بی‌شک، واپسین پاسخی که به تو خواهد داد، حکم اعدام من است و این پاسخ را هم خواهد داد. هوشمندی او چون کاردی ات بُرنده که نه تنها گره‌ی مشکل‌ها را می‌گشاید، بلکه دل مرا نیز سوراخ می‌کُند.»

ادامه‌ی خواندن

صادق چوبک ـ مهپاره (روز هجدهم)

روز هیجدهم:
داستان عشق و مرگ

[ . . . ]
شهزاده را دیدند ردایی لعل‌گون و یلی مروارید نشان بر تن و تاجی مکلل بر سر، بر تخت نشسته است. شهزاده به شاه نگاهی انداخت و سرش مانند شاخ گلی خم شد.

[ . . . ]
شهزاده این بگفت و نگاهی غمگین به شاه انداخت و از در بیرون شد . .

[ . . . ]
در راه، پادشاه، «راساکوشا» را گفت: «دوست من! کار من اکنون تمام است و اینک آغاز فرجام من است. بیش از سه روز برایم نمانده و تردید نیست که این سه روز دیگر نیز مانند روزهای پیش، تباه خواهد شد، همچون روزگار من. . .آنگاه آفتاب زندگیم ـ برای همیشه ـ غروب خواهد کرد. افسوس، سرنوشت خود را در نگاه غمگینی یافتم که نگارم بدرقه‌ی راهم کرد. نگاهش مانند نگاه غزالی رمیده بود. ای کاش تا بدین اندازه هوشمند و زیبا نبود! این دانایی و زیبایی اوست که مرا به ورطه‌ی نیستی می‌کشاند. اینک، تصویر را به دور افکن که جان مرا می‌سوزاند.»

ادامه‌ی خواندن

صادق چوبک ـ مهپاره (روز هفدهم)

روز هفدهم:
داستان خواب‌دیدن پادشاه

[ . . . ]
شهزاده را دیدند ردایی سُرخ‌گون و یلی کهربا نشان بر تن و تاجی مُکلل بر سر، بر سریر نشسته است. شهزاده با دیدگانی برافروخته از بی‌خوابی دوش، شاه را نگریست و شاه . . .

[ . . . ]
شهزاده این بگفت و با دیدگانی اشک‌بار به پادشاه نگریست و برخاست و از در بیرون شد . . .

[ . . . ]
در راه، پادشاه، «راساکوشا» را گفت: «دوست من! اکنون، بیش از چهار روز نمانده. آشکار است که این زن بر ما پیروز خواهد شد. زیرا تیر پرسش‌های پُر مکرت چنان به سوی خود تو باز می‌گردد که گویی شهزاده به جای یلی مرصع، زرهی بر تن دارد که تیرهای تو بر تن او کارگر نیست. اکنون دیگر شهد خوش‌گوار این تصویر به کام من شرنگ گشته و امید دیدن بامداد فردا را از من ربوده است.»

ادامه‌ی خواندن

صادق چوبک ـ مهپاره (روز شانزدهم)

روز شانزدهم:
داستان گوهری در کام اژدها

[ . . . ]
او را دیدند ردایی به رنگ مروارید خاکستری با یلی عقیق‌نشان بر تن و تاجی مکلل بر سر، بر تخت نشسته است. شهزاده شرمگین نگاهی بر پادشاه انداخت و . . .

[ . . . ]
شهزاده این بگفت و برخاست و آهی بلند برکشید و به شاه نگریست و از در بیرون شد . . .

[ . . . ]
در راه، پادشاه، «راساکوشا» را گفت: «دوست من! شک نیست که بر هوش شهزاده چیره نتوانیم شد و به ناچار ناکام خواهیم ماند. اگر خطا نکنم، با آن آهی که از دل برکشید، پیامی برای من فرستاد. اندیشه‌ی هجران او هوش مرا ربوده است. من سرنوشت خود را می‌دانم. نفرین بر آن تصویر شوم و صورتگری که آن را پرداخته! هم‌اکنون می‌دانم که تفاوت تصویر با دلدار من، از زمین تا آسمان است.»

ادامه‌ی خواندن

صادق چوبک ـ مهپاره (روز پانزدهم)

روز پانزدهم:
داستان نیلوفر و زنبور عسل

[ . . . ]
شهزاده را دیدند ردایی به رنگ مس با یلی سیمگون بر تن و تاج مُکللی بر سر، بر تخت نشسته است. چون شاه را دید، دیدگانش بدرخشید و شاه واله‌ی زیبایی او . . .

[ . . . ]
شهزاده این بگفت و برخاست و بی آنکه به پادشاه بنگرد، از در بیرون شد.

[ . . . ]
در راه، پادشاه، «راساکوشا» را گفت: «دوست من! هرچند بر اثر پاسخ‌های شهزاده، بیش از شش روز برای ما باقی نمانده، اما پاسخ امروز او به تمام دوران سلطنت من می‌ارزید. اکنون تو را می بخشم. پریشان‌حالی او ـ به هنگام سخن گفتن ـ قلب مرا به دو نیم کرد. اگر دل و جرأت می‌داشتم، می‌گفتم که او را بر من گوشه‌ی چشمی است. اما بگو من چگونه بار فراق بر دوش کشم؟ اکنون دیگر تصویر در نظرم، یکسره رنگ باخته و به جای آنکه تب و تاب مرا فرو نشاند، بر رنج و محنتم می‌افزاید.»

ادامه‌ی خواندن

صادق چوبک ـ مهپاره (روز چهاردهم)

روز چهاردهم:
داستان لب‌های سُرخ

[ . . . ]
شهزاده را دیدند ردایی سیم بفت با یلی مرصع به یاقوت کبود بر تن و تاج مُکللی بر سر، بر تخت نشسته است. شهزاده پادشاه را که دید، در پستانش جنبشی پدید آمد و شاه . . .

[ . . . ]
شهزاده این بگفت و از جای برخاست و با نگاهی آرزومند، پادشاه را نگریست و از در بیرون شد و . . .

[ . . . ]
در راه، پادشاه، «راساکوشا» را گفت: «. . . در تمام جهان، لبانی به سرخی لب‌های دلدار من، یافت می‌نشود. اما افسوس که لبخند شیرین او به کام من شرنگ می‌ریزد؛ اکنون، هفت روز بیشتر نداریم و اندیشه‌ی از دست دادن او مانند زهری است که آلوده به شهد زیبایی او، به کام من می‌ریزد. من دیگر این تصویر را هم دوست ندارم، زیرا مرا به سخره می‌گیرد و به گمانم تا روز دیگر، جانم به لب خواهد رسید.»

ادامه‌ی خواندن

صادق چوبک ـ مهپاره (روز سیزدهم)

روز سیزدهم:
داستان شکار سراب

[ . . . ]
شهزاده را دیدند ردایی زعفرانی رنگ با یلی یاقوت‌نشان بر تن و تاجی مُکلل بر سر، بر سریر نشسته است. شهزاده به دیدن شاه، رنگ باخت و شاه . . .

[ . . . ]
شهزاده این بگفت و برخاست و پادشاه را دردمندانه نگریست و آرام از در برون رفت و . . .

[ . . . ]
در راه، پادشاه، «راساکوشا» را گفت: «دوست من! این روز نیز از دست بشد. هشت روز دیگر بیش نمانده. روز به روز، ساعات فراق من و شهزاده سهمناک‌تر و لحظات جدایی دردناک‌تر می‌شود. تصویر نیز چون ماهی در دل من غروب می‌کُند، و از آن در هراسم که جان مرا در تاریکی و تنهایی رها کند. اگر بدانم که او برای همیشه از آن من خواهد شد، تحمل فراق و جدایی کنونی سهل است.»

ادامه‌ی خواندن

صادق چوبک ـ مهپاره (روز دوازدهم)

روز دوازدهم:
داستان پیل و مور

[ . . . ]
شهزاده را دیدند ردایی سرخگون با یلی گوهرنشان بر تن و تاجی مُکلل بر سر، بر تخت نشسته است. شهزاده با شوقی اندک، خم شد تا آمدن پادشاه را ببیند.

[ . . . ]
شهزاده این بگفت و برخاست و افسوس‌کنان شاه را نگریست و به آرامی از در بیرون شد و . . .

ادامه‌ی خواندن

صادق چوبک ـ مهپاره (روز یازدهم)

روز یازدهم:
داستان مُلای سالوس

[ . . . ]
شهزاده را دیدند ردایی زمردین با یلی سنگماه نشان بر تن و تاج مُکللی بر سر، بر تخت نشسته است. شاه را به مهربانی نگریست.

[ . . . ]
شهزاده این بگفت و برخاست. در حالی که پای رفتن نداشت، از در بیرون شد و . . .

[ . . . ]
در راه، پادشاه، «راساکوشا» را گفت: «دوست من! اگرچه زیبایی دلدار من مجذوبم کرده که دیگر به حکایت‌های تو نمی‌پردازم، اما این هست که دانایی‌اش بر همه‌ی آدمیان برتری دارد و تو نیز نتوانستی او را بشکنی. یازده روز از دست برفت و بیش از ده روز باقی نداریم. وای بر تو اگر او را فراچنگ نیاورم! دیدی که نگاهش مهربانتر و گاهِ رفتن، جان‌خراش‌تر می‌شود و بدبختانه تأثیر تصویر در آرامش بخشیدن به من نیز کمتر می شود و امید زنده ماندن تا فردا نیست.»

ادامه‌ی خواندن

صادق چوبک ـ مهپاره (روز دهم)

روز دهم:
داستان پهلوان و جانور دست‌آموز

[ . . . ]
شهزاده را دیدند با ردایی سیمگون با یلی مرصع به لعل بنفش بر تن و تاج مکللی بر سر، بر سریر نشسته است. پادشاه را نگریست و نفسی بلند برکشید.

[ . . . ]
شهزاده این بگفت و برخاست و با دشواری، آهنگ رفتن کرد. نگاه سرزنش‌آمیزی بر شاه افکند و . . .

[ . . . ]
در راه، پادشاه، «راساکوشا» را گفت: «دوست من! هرچند شهزاده هنوز به دام پرسش‌های تو گرفتار نیامده و ده روز به هدر رفته، اما اگر حکایت امروز را این چنین کوتاه نمی‌کردی، هر آینه تو را می‌بخشیدم. داستان آنچنان کوتاه بود که هنوز آغاز نشده، پایان گرفت و اکنون نه تنها دیدار دلپذیر من با دلدار بس کوتاه ماند، بل من همچون تشنه‌ای هستم که هنوز سیراب نشده، توان انتظارم به سر آمده است. دست‌کم حکایت‌های خود را درازتر کُن تا من از دیدار محبوب سیراب شوم، ورنه کارم زار است. اکنون باید به یاری تصویری که در برابر زیبایی شهزاده، هر دم از اثرش کاسته می‌شود، شب فراق را به روز آورم.»

ادامه‌ی خواندن

صادق چوبک ـ مهپاره (روز نهم)

روز نهم:
داستان زن پشیمان

[ . . . ]
شهزاده را دیدند ردایی ارغوانی و یلی زربفت بر تن و تاجی مُکلل بر سر، بر تخت آرمیده است. شاه را با رویی گشاده و شادان نگریست.

[ . . . ]
چون سخن شهزاده به پایان رسید، برخاست و با نگاهی اندوهبار به پادشاه، از در بیرون شد و . . .

[ . . . ]
در راه، پادشاه، «راساکوشا» را گفت: «دوست من! نُه روز از دست برفت و اکنون دیگر من می‌ترسم. بدان اگر محبوبه از دست برود، تو را نخواهم بخشید. این‌بار نگاهی دگرگونه داشت. مهربان بود، اما گویی او نیز مانند من از درد فراق اندوهگین است. جای آن است که با مکر و حیله، به دامش اندازی و نیرنگی سازی تا او در پاسخ درماند. من نیز به یاری این تصویر می کوشم تا روز دیگر، آرامش خود را نگاهدارم.»

ادامه‌ی خواندن

صادق چوبک ـ مهپاره (روز هشتم)

روز هشتم:
 داستان زائر و رود گنگ

[ . . . ]

شهزاده را دیدند که ردایی به رنگ زعفران و یلی لعل‌نشان به تن و تاجی مکلل بر سر، بر تخت نشسته است. چون شاه به درون آمد، شهزاده بر وی لبخند زد و . . .

[ . . . ]

شهزاده این بگفت و به پادشاه لبخندی زد و از در بیرون شد و . . .

[ . . . ]
در راه، پادشاه، «راساکوشا» را گفت: «اگرچه دلدار پرسش تو را پاسخ گفت و هشت روز از دست برفت، اما به شُکرانه‌ی لبخندی که به روی من زد، تو را می‌بخشم. لبخند او روشنی‌بخش جانم بود؛ همچون قوی زیبایی که زیر تابش نور آفتاب، بر دریاچه «ماناسا»، شناور باشد. افسوس که این تصویر نیز دیگر تا بامداد آرامبخش روح من نتواند بود.»

ادامه‌ی خواندن

صادق چوبک ـ مهپاره (روز هفتم)

روز هفتم:
داستان زاهد سالوس و دختر پادشاه

[ . . . ]
شهزاده را دیدند ردایی نیلگون با یلی گوهر نشان بر تن و تاج مُکللی بر سر، بر سریر نشسته است. شهزاده با دیدن شاه، آهی از دل برآورد و . . .

[ . . . ]
شهزاده این بگفت و نگاهی گویا به پادشاه انداخت و از جای برخاست و بیرون شد و . . .

[ . . . ]
در راه، پادشاه، «راساکوشا» را گفت: «اگرچه دلدار من پرسش تو را پاسخ گفت و هفت روز از دست برفت، اما به خاطر ترشرویی او تو را می‌بخشم. ترشرویی او مانند نرمه‌موج تیره‌ای بود که بر سطح دریا بلغزد. بی‌گمان می‌خواست مرا در طلب خویش پایدار بگذارد. هرچند که گنجینه‌ای است از دانایی، اما همین دانایی اوست که از دسترس دورش می‌دارد. بدبختانه، حتی تصویر او هم دیگر در دوران فراق، مایه آرامش من نخواهد بود.»

ادامه‌ی خواندن