بایگانی دسته: داستان‌خوانی

کیومرث پور احمد: پیروزی بُزرگ (کودکی نیمه‌تمام)

خانم عاطفی، عامل پیوند من شد با رادیو و برنامۀ کودک رادیو و مسابقه‌های آن. یک‌بار سوال مسابقۀ برنامۀ کودک در بارۀ حیوانی بود که شاخ‌های بلند پیچ‌پیچ دارد و در جنگل زندگی می‌کند. گوینده که سوال را مطرح کرد، فریاد کشیدم «گوزن!».

ادامه‌ی خواندن

کیومرث پور احمد: پرده بسته می‌شود (کودکی نیمه‌تمام)

در کتاب‌های درسی چیزکی از شاهنامه و بوستان و گلستان آمده بود که تصور می‌کردم این‌ها کتاب‌هایی بوده است که حالا دیگر نیست. و همین مقدارش باقی مانده است که در فارسی ما هست.

ادامه‌ی خواندن

کیومرث پور احمد: سنتور (کودکی نیمه‌تمام)

اصلا نمی‌توانستم تصور کنم توی گونی کنفی که معمولا کله‌قندو پیاز و سیب‌زمینی می‌ریزند، چه چیز ممکن است باشد. آهسته و با احتیاط در گونی را باز کرد؛ جعبه‌ای شکیل و چوبی بیرون آورد. ویلن نبود. ویلن را قبلا دیده بودم. ولی می‌دانستم یک جور ساز است. سنتور بود. درش را باز کرد. به سیم‌هایش دست کشید. مضراب‌ها را برداشت و نواخت. معلوم بود تمرین داشته است. .

ادامه‌ی خواندن

شازده کوچولو (با صدا و اجرای: ایرج گرگین)

از داستان «شازده کوچولو»، چند ترجمه و دو اجرای نمایشنامه‌ای وجود دارد. یکی با ترجمه و صدای «احمد شاملو»، با عنوان «مسافر کوچولو»، و دیگری با اجرای «ایرج گرگین» در مقام راوی داستان.

از «ایرج گرگین» باید در فرصتی بهتر، بیشتر از این‌ها نوشت. امروز اما به یادبودش، صدایش را در روایت «شازده کوچولو» او از آنتوان دوسنت اگزوپری بشنوید!

ادامه‌ی خواندن

نیمایوشیج ـ آهو و پرنده‌ها (بهروز وثوقی، اسفندیار منفردزاده)

راستش اینکه اگر این یک‌قلم از کارهای «اسفندیار منفردزاده» از قلم می‌افتاد، مطلب «یادمان هفتاد سالگی او» به قلم من که «راوی حکایت باقی» باشم چیزی کم داشت. [+]

ادامه‌ی خواندن

صادق چوبک ـ مهپاره (روز بیستم)

روز بیستم: (پایان)

[ . . . ]
شهزاده آنانگارا را دید ردایی نیلی با یلی به رنگ پر طاووس ـ  مرصع به سنگ‌های خورشید زرد ـ بر تن و تاج مُکللی بر سر دارد. چون پادشاه را بدید، از تخت به زیر آمد و او را پیشباز کرد و با نگرانی شاه را نگریست. رنگ رخسارش سرخ شد و با حالتی آشفته، به سوی تخت بازگشت و بر آن نشست.

[ . . . ]
ناگهان شهزاده از روی تخت برخاست و به شادی بانگ برآورد که: «ای خردمند! تو خود دریافتی.»

[ . . . ]
در زیر نور مهتاب ـ‌ پهلو به پهلو ـ آهسته اسب می‌راندند. شاه بر اسبی سپید و شهزاده بر بادپایی سیاه سوار بودند، همچون دو آیت از لیل و نهار.

ادامه‌ی خواندن

صادق چوبک ـ مهپاره (روز نوزدهم)

روز نوزدهم:
داستان کریتا کریتا

[ . . . ]
شهزاده را دیدند ردایی زربفت با یلی فیروزه نشان بر تن و تاجی مکلل بر سر، بر سریر نشسته است. با دیدگانی که اندوه و شادی در آن با هم می‌جنگیدند شاه را نگریست.

[ . . . ]
شهزاده این بگفت و برخاست. نظری بر شاه انداخت که چیزی به‌جز نگاه نمی‌نمود. و بیرون شد.

[ . . . ]
در راه، پادشاه، «راساکوشا» را گفت: «دوست من! زیبایی این زن بی‌مانند چون ماری مرا بگزید و هم اکنون زهر آن وجاهت در من کاری شد. دو روز دیگر از زندگی من بیشتر نمانده. بی‌شک، واپسین پاسخی که به تو خواهد داد، حکم اعدام من است و این پاسخ را هم خواهد داد. هوشمندی او چون کاردی ات بُرنده که نه تنها گره‌ی مشکل‌ها را می‌گشاید، بلکه دل مرا نیز سوراخ می‌کُند.»

ادامه‌ی خواندن

صادق چوبک ـ مهپاره (روز هجدهم)

روز هیجدهم:
داستان عشق و مرگ

[ . . . ]
شهزاده را دیدند ردایی لعل‌گون و یلی مروارید نشان بر تن و تاجی مکلل بر سر، بر تخت نشسته است. شهزاده به شاه نگاهی انداخت و سرش مانند شاخ گلی خم شد.

[ . . . ]
شهزاده این بگفت و نگاهی غمگین به شاه انداخت و از در بیرون شد . .

[ . . . ]
در راه، پادشاه، «راساکوشا» را گفت: «دوست من! کار من اکنون تمام است و اینک آغاز فرجام من است. بیش از سه روز برایم نمانده و تردید نیست که این سه روز دیگر نیز مانند روزهای پیش، تباه خواهد شد، همچون روزگار من. . .آنگاه آفتاب زندگیم ـ برای همیشه ـ غروب خواهد کرد. افسوس، سرنوشت خود را در نگاه غمگینی یافتم که نگارم بدرقه‌ی راهم کرد. نگاهش مانند نگاه غزالی رمیده بود. ای کاش تا بدین اندازه هوشمند و زیبا نبود! این دانایی و زیبایی اوست که مرا به ورطه‌ی نیستی می‌کشاند. اینک، تصویر را به دور افکن که جان مرا می‌سوزاند.»

ادامه‌ی خواندن

صادق چوبک ـ مهپاره (روز هفدهم)

روز هفدهم:
داستان خواب‌دیدن پادشاه

[ . . . ]
شهزاده را دیدند ردایی سُرخ‌گون و یلی کهربا نشان بر تن و تاجی مُکلل بر سر، بر سریر نشسته است. شهزاده با دیدگانی برافروخته از بی‌خوابی دوش، شاه را نگریست و شاه . . .

[ . . . ]
شهزاده این بگفت و با دیدگانی اشک‌بار به پادشاه نگریست و برخاست و از در بیرون شد . . .

[ . . . ]
در راه، پادشاه، «راساکوشا» را گفت: «دوست من! اکنون، بیش از چهار روز نمانده. آشکار است که این زن بر ما پیروز خواهد شد. زیرا تیر پرسش‌های پُر مکرت چنان به سوی خود تو باز می‌گردد که گویی شهزاده به جای یلی مرصع، زرهی بر تن دارد که تیرهای تو بر تن او کارگر نیست. اکنون دیگر شهد خوش‌گوار این تصویر به کام من شرنگ گشته و امید دیدن بامداد فردا را از من ربوده است.»

ادامه‌ی خواندن