بایگانی دسته: داستان‌خوانی

صادق چوبک ـ مهپاره (روز ششم)

روز ششم:
داستان سه ملکه

[ . . . ]
شهزاده را دیدند ردایی به  رنگ سرخ خونین و یلی مُرصع به مرواریدهای شیرگون بر تن و تاج مُلکل بر سر، چشم به راه پادشاه، بر سریر نشسته است. . .

[ . . . ]
چون سخن شهزاده به پایان رسید، برخاست و با نگاهی حاکی از تأسف و اندوه، بیرون رفت و . . .

[ . . . ]
در راه، پادشاه، «راساکوشا» را گفت: «دوست من! دیدی که شهزاده باز هم تو را شکست داد و اکنون شش روز از دست برفت؟ اما باکی نیست و من تو را می‌بخشم. بدان سبب تو را می‌بخشم که حکایت تو باعث شد دلدار من بتواند هوش و دانایی خود را آشکار کند. او با نگاه اندوهباری که بر من افکند، دلم را با خود بُرد. حتی با وجود این تصویر هم نمی‌دانم چگونه بار سنگین فراق او را تاب آرم.»

ادامه‌ی خواندن

صادق چوبک ـ مهپاره (روز پنجم)

روز پنجم:
داستان زر بانو

[ . . . ]
شهزاده را دیدند ردایی به رنگ سرخ روشن با یلی زُمرد نشان بر تن و تاجی مُکلل به گوهر بر سر، بر تخت نشسته است. چون شاه را دید، پس از اندک درنگی، دیده از او برگرفت و . . .

[ . . . ]
شهزاده از جا برخاست و با چشمانی نمناک، به شاه نگریست و از در بیرون شد . . .

[ . . . ]
در راه، پادشاه، «راساکوشا» را گفت: «دوست من! هرچند شهزاده این بار هم پرسش تو را پاسخ گفت و پنجمین روز نیز از دست بشد، اما تو را به خاطر قطره اشکی که هنگام رفتن، از دیده‌ی شهزاده فرو چکید، می‌بخشم. این دانه اشک مانند شبنمی بود که بر گـُل نیلوفر آبی بنشیند. اگر این تصویر نبود، من تا بامداد زنده نمی‌ماندم.»

ادامه‌ی خواندن

صادق چوبک ـ مهپاره (روز چهارم)

روز چهارم:
داستان دو برهمن توأمان

[ . . . ]
شهزاده را دیدند ردایی از پوست سمور و یلی دست‌دوزی شده و مُرصع به یاقوتِ کبود بر تن و تاجی یاقوت‌نشان بر سر، بر تخت نشسته است. این بار، با مهربانی به شاه نگریست و . . .

[ . . . ]
شهزاده این بگفت و از جای برخاست و روانه شد. اما هنگام رفتن، سر را چرخی داد و از روی شانه به شاه نگاه کرد و به‌روی او لبخندی زد و از در بیرون بیرون شد و . . .

[ . . . ]
در راه، پادشاه، «راساکوشا» را گفت: «دوست من! اگرچه محبوبه‌ی من پرسش تو را پاسخ گفت و چهارمین روز نیز از دست بشد، اما برای آن لبخندی که گاهِ رفتن بر من افشاند، تو را می‌بخشم. همان‌گونه که ماهتاب بر جنگل نور می‌پاشد، لبخند او بر روح غمزده‌ی من نورفشانی می‌کُند. تنها این تصویر است که مرا زنده نگاه می‌دارد.»

ادامه‌ی خواندن

صادق چوبک ـ مهپاره (روز سوم)

روز سوم:
داستان نوزاد راجه

[ . . . ]
شهزاده را دیدند ردایی زرد رنگ و یلی الماس‌دوزی بر تن و تاجی الماس‌نشان بر سر، بر تخت نشسته است. آن ملکه‌ی حُسن، نیم‌نگاهی به شاه انداخت و . . .

[ . . . ]
آنگاه شهزاده برخاست و آهنگ رفتن کرد و در حال، برگشت و نگاهی به شاه انداخت و از در بیرون شد و . . .

[ . . . ]
در راه، پادشاه، «راساکوشا» را گفت: «دوست من! باز به پرسش تو پاسخ داده شد و سه روز از دست برفت. اما تو را برای نگاهی که شهزاده، گاهِ رفتن، بر من انداخت، می‌بخشم. وای که هنگام رفتن چگونه دل مرا به‌دام کشید! اگر این تصویر نبود تا به یاری‌اش، بار فراق را تاب آرم، نرگز روشنی روز را نمی‌دیدم.»

ادامه‌ی خواندن

صادق چوبک ـ مهپاره (روز دوم)

روز دوم:
داستان گاوهای برهمن

[ . . . ]
شهزاده را دیدند ردایی سرخ و یلی مُروارید دوزی‌شده بر تن و تاج مروارید نشانی بر سر، بر تخت نشسته است. نگاهی بر شاه انداخت و پادشاه واله‌ی زیبایی او ـ بی‌آنکه سخنی گوید ـ در کُرسی خود فرو شد.

[ . . . ]
شهزاده این بگفت و از جای برخاست. نگاهی به شاه انداخت و بیرون رفت و دل شاه را نیز با خود ببُرد. . .

در راه بازگشت، شاه،‌ «راساکوشا» را گفت: «دوست من! هر چند شهزاده پُرسش تو را پاسخ گفت و روزی دیگر از دست رفت، به‌خاطر نگاهی که هنگام رفتن بر من انداخت، تو را می‌بخشم. وای که نگاه سردش همچون قطره‌های باران که بر سرزمین‌های تشته و تفته ببارد، دل مرا خُنک کرد و اگر به‌خاطر این تصویر نبود، شام را به بام نمی‌بُردم.»

ادامه‌ی خواندن

صادق چوبک ـ مهپاره (روز نخست)

روز نخست:
داستان گانشا و چارواکا

[ . . . ]
شهزاده را دیدند بر تختِ زرین نشسته، با ردایی سبزگون به رنگ آب دریا بر دوش و یلی مرجان‌نشان بر تن؛ چونان آیت «لاکشمی» [الهه‌ی بخت و ثروت] که تازه از دریا بیرون شده باشد. با چشمانی کشیده به گونه‌ی شانه‌های عسل، و مژگانی سخت سُرمه‌ناک و لبانی چون شنگرف. و آغوش معطر به بوی سندل و کمربندی زرین در میان باریک و دستواره‌ها و پایواره‌های زرین به دست و پا و کف هر دو پا به شنگرف آغشته و بر تارکِ موی شبگونش، نیمتاجی زرین به گونه‌ی ماری خفته با چشمانی از یاقوت و زبانی از زمُرد.

شهزاده از زیر درخشش جمال خود، نیم نگاهی سرزنش‌بار به پادشاه انداخت و در دم، دیده از او برگرفت و پیش از آنکه مهلت سخن گفتن به او بدهد، گفت: «معما را بگویید.»

شهزاده از جای برخاست و بی‌آنکه به شاه بنگرد، با تکانِ دستی او را مُرخص کرد و خود بیرون شد و دلِ پادشاه را نیز با خود ببُرد. . .

ادامه‌ی خواندن

صادق چوبک ـ مهپاره (آفرینش زن)

فریننده‌ی جهان چون به خلقت زن رسید، دید آنچه مصالح سفت و سخت برای خلقت آدمی لازم است در کار آفرینش مرد به‌کار بُرده و دیگر چیزی نمانده. در کار خود واله گشت و پس از اندیشه بسیار، چنین کرد:

گردی عارض، از ماه و تراش تن، از پیچک و چسبندگی، از پاپیتال و لرزش اندام، از گیاه و نازکی، از نی و شکوفایی، از گُل و سبکی، از برگ و پیچ‌وتاب، از خرطوم پیل و چشم، از غزال و نیشِ نگاه، از زنبور عسل و شادی، از نیزه‌ی نور خورشید و گریه، از ابر و سبک‌سری، از نسیم و بُزدلی، از خرگوش و غرور، از طاووس و نرمی، از آغوش طوطی و سختی، از خاره و شیرینی، از انگبین و سنگدلی، از پلنگ و گرمی، از آتش و سردی، از برف و پُرگویی، از زاغ و زاری، از فاخته و دو رویی، از لک‌لک و وفا، از مُرغابی نر گرفت و به هم سرشت و از او زن ساخت و به مردش سپرد.

پس از هفته‌ای، مرد نزد خدا آمد و گفت: «خدایا! این موجودی که به من داده‌ای، زندگی را بر من تباه کرده. پیشه‌اش پُرگویی است، هیچ‌گاه مرا به خود وا نمی‌گذارد، آزارم می‌دهد، می‌خواهد همیشه نوازشش کُنم، می‌خواهد همیشه سرگرمش بسازم، بی‌خود می‌گرید، تنها کارش بیکاری است. آمده‌ام او را پس بدهم، زیرا زندگی با او برایم امکان‌پذیر نیست. او را از من بازستان.»
خدا گفت: «باشد.» و زن را پس گرفت.

ادامه‌ی خواندن

صادق چوبک ـ مهپاره (سوریاکانتا و صورتگر)

گشایش داستان (بخش اول)
سوریاکانتا و صورتگر

در روزگار کهن، پادشاهی بود «سوریاکانتا» نام که تنها یک چیز برایش ناشناس مانده بود و آن زن بود و عشق زن. روزی، صورتگری به آن شهر آمد. از دیدنی‌ها و شگفتی‌ها و شنیدنی‌های شهر پرسید. او را گفتند: «شگفت‌ترین همه، کار پادشاه است. او را با زنان هیچ کاری نیست و چنان از زنان طاووس‌وش می‌گریزد که از ماران.»
صورتگر گفت: «ترتیبی دهید که پادشاه مرا به حضور بپذیرد، دیگر کارها را خود دانم.» چون صورتگر شاه را بدید، گفت: «شاها! خواهش من این است که اجازت فرمایی تا از چهره‌ی تو تصویری بسازم.» شاه او را گفت: «نخست، نمونه‌ای از کار خود به من نشان.»

پس، صورتگر تصویرهایی را که از کسان ـ در سرزمین‌های گوناگون جهان ـ کشیده بود، به پادشاه عرضه کرد و پنهانی، تصویر زنی زیباروی را در میان‌شان گذاشت. شاه تصویرها را یک‌به‌یک می‌نگریست. ناگاه، تصویر زن هویدا شد. چون چشم شاه بر آن افتاد، از هوش برفت.

ادامه‌ی خواندن

صادق چوبک ـ مهپاره (یادداشت مترجم فارسی کتاب)

در اواخر پائیز ۱۳۲۰ شمسی، زنده‌یاد استاد «مسعود فرزاد» هنگامی که از ایران به انگلستان کوچ می‌کرد، متن انگلیسی «مهپاره» را به من داد و فرمود:« این کتاب به زیبایی غزلی است از حافظ و من خود می‌خواستم آن را ترجمه کنم که نرسیدم. تو آن را ترجمه کن.»

سال‌ها گذشت و من از ایران به اروپا و از آن‌جا به آمریکا آمدم و «مهپاره» با من بود. زمستان ۱۳۶۵ کتاب را بازخواندم و آن را گنجی یافتم و از آن‌که پیش‌تر به ترجمه‌اش دست نزده‌ بودم، شرمسار شدم. پس تصمیم به ترجمه‌ی آن کردم.

هنوز هفت داستان از آن را ترجمه نکرده بودم که مصیبتی بس بزرگ بر من افتاد و آن بلای نابینائی بود؛ و این ضایعه‌ای بود مصیبت‌بار که زندگی مرا بسوخت. قلم و دفتر و آن‌چه خواندنی و نوشتنی بود، از زندگی من بیرون شد. (یادداشت صادق چوبک بر ترجمه‌‌ی فارسی «مهپاره»)  [+]

ادامه‌ی خواندن

صادق چوبک ـ مهپاره (یادداشت مترجم انگلیسی کتاب)

در یکی از افسانه‌های قدیمی هندو آمده‌است که خدایان و اهریمنان با هم نشستند و بر آن شدند تا جوهر حیات جاویدان را به‌دست آورند. بدین منظور، به متلاطم ساختن اقیانوس شیر پرداختند. سپس ادویه از گیاهانی بر آن پاشیدند و با اهرم کوه «ماندارا» آن را به هم زدند تا آن‌که جوهر زندگی با چیزهای دیگر به‌دست آوردند. یکی از آن‌ها «ماه» بود که آن را خدای گیاهان می‌نامند. در زبان سانسکریت، جنسیت «ماه» و «خورشید»، ـ هر دو ـ «نر» است، نه «نر» و «ماده». شاعران هندو هرگاه بخواهند در آثار خود، ماه مادینه‌ای به‌کار برند، قرص ماه را شانزده پاره می‌کنند و پاره‌ای از آن را به نام «زن» برمی‌گزینند. از این‌ روست که زن زیبا را «مهپاره‌» ‌گویند.

ادامه‌ی خواندن

صادق چوبک ـ مهپاره (داستان‌های عشقی هندو)

مهپاره
داستان‌های عشقی هندو
ترجمه از متن سانسکریت
ترجمه به انگلیسی:
ف. و. بین
ترجمه از انگلیسی:
صادق چوبک
چاپ اول: زمستان ۱۳۷۰
انتشارات نیلوفر ـ تهران

ادامه‌ی خواندن

طیفور بطائی ـ ماجراهای آقای چوخ بخت‌یوخ (بخش سوم)

طرح از: داریوش رادپور

«ماجراهای آقای چوخ بخت یوخ»
بخش سوم
نوشته‌ی: طیفور بطائی
با صدای: راوی حکایت باقی
اجرا: دوشنبه ۱۴ مهر ۱۳۸۲

ادامه‌ی خواندن

طیفور بطائی ـ ماجراهای آقای چوخ بخت‌یوخ (بخش دوم)

طرح از: داریوش رادپور

«ماجراهای آقای چوخ بخت یوخ»
بخش دوم
نوشته‌ی: طیفور بطائی
با صدای: راوی حکایت باقی
اجرا: دوشنبه ۱۴ مهر ۱۳۸۲

ادامه‌ی خواندن

طیفور بطائی ـ ماجراهای آقای چوخ بخت‌یوخ (بخش اول)

 

طرح از: داریوش رادپور

«ژان لوگ گودار» فرانسوی یکی از اولین کسانی بود که در مقام کارگردان، «سینمای آوانگارد» یا «پیشرو» را در تاریخ سینما پایه‌گذاری کرد. جمله‌ای معروف از اوست که گفته: «هر داستان باید که شروع، نقطۀ اوج و پایانی داشته باشد، ولی لزوما اینطور نیست که این سه به همین ترتیب و پشت سر هم بیایند.»

ولی راستش را بخواهید بعضی حکایات است که انگار بایستی آنها را از اول اولش گفت. مثلا همین داستان نیمه بلند «آقای چوخ بخت‌یوخ» به روایت «طیفور بطائی» از انتشارات «اندیشه» در شهر گوتنبرگ سوئد.

ادامه‌ی خواندن

کیومرث پور احمد ـ روز اول دبستان (کودکی نیمه‌تمام)

«اولین روز مدرسه»
خاطره‌نوشته‌ای از: کیومرث پوراحمد
از فصل پنجم کتاب «کودکی نیمه‌تمام»
با صدای: راوی حکایت باقی
اجرا: سه شنبه اول مهر ۱۳۸۲

ادامه‌ی خواندن