بایگانی ماهیانه: آگوست 2009

صادق چوبک ـ مهپاره (روز بیستم)

روز بیستم: (پایان)

[ . . . ]
شهزاده آنانگارا را دید ردایی نیلی با یلی به رنگ پر طاووس ـ  مرصع به سنگ‌های خورشید زرد ـ بر تن و تاج مُکللی بر سر دارد. چون پادشاه را بدید، از تخت به زیر آمد و او را پیشباز کرد و با نگرانی شاه را نگریست. رنگ رخسارش سرخ شد و با حالتی آشفته، به سوی تخت بازگشت و بر آن نشست.

[ . . . ]
ناگهان شهزاده از روی تخت برخاست و به شادی بانگ برآورد که: «ای خردمند! تو خود دریافتی.»

[ . . . ]
در زیر نور مهتاب ـ‌ پهلو به پهلو ـ آهسته اسب می‌راندند. شاه بر اسبی سپید و شهزاده بر بادپایی سیاه سوار بودند، همچون دو آیت از لیل و نهار.

ادامه‌ی خواندن

صادق چوبک ـ مهپاره (روز نوزدهم)

روز نوزدهم:
داستان کریتا کریتا

[ . . . ]
شهزاده را دیدند ردایی زربفت با یلی فیروزه نشان بر تن و تاجی مکلل بر سر، بر سریر نشسته است. با دیدگانی که اندوه و شادی در آن با هم می‌جنگیدند شاه را نگریست.

[ . . . ]
شهزاده این بگفت و برخاست. نظری بر شاه انداخت که چیزی به‌جز نگاه نمی‌نمود. و بیرون شد.

[ . . . ]
در راه، پادشاه، «راساکوشا» را گفت: «دوست من! زیبایی این زن بی‌مانند چون ماری مرا بگزید و هم اکنون زهر آن وجاهت در من کاری شد. دو روز دیگر از زندگی من بیشتر نمانده. بی‌شک، واپسین پاسخی که به تو خواهد داد، حکم اعدام من است و این پاسخ را هم خواهد داد. هوشمندی او چون کاردی ات بُرنده که نه تنها گره‌ی مشکل‌ها را می‌گشاید، بلکه دل مرا نیز سوراخ می‌کُند.»

ادامه‌ی خواندن

صادق چوبک ـ مهپاره (روز هجدهم)

روز هیجدهم:
داستان عشق و مرگ

[ . . . ]
شهزاده را دیدند ردایی لعل‌گون و یلی مروارید نشان بر تن و تاجی مکلل بر سر، بر تخت نشسته است. شهزاده به شاه نگاهی انداخت و سرش مانند شاخ گلی خم شد.

[ . . . ]
شهزاده این بگفت و نگاهی غمگین به شاه انداخت و از در بیرون شد . .

[ . . . ]
در راه، پادشاه، «راساکوشا» را گفت: «دوست من! کار من اکنون تمام است و اینک آغاز فرجام من است. بیش از سه روز برایم نمانده و تردید نیست که این سه روز دیگر نیز مانند روزهای پیش، تباه خواهد شد، همچون روزگار من. . .آنگاه آفتاب زندگیم ـ برای همیشه ـ غروب خواهد کرد. افسوس، سرنوشت خود را در نگاه غمگینی یافتم که نگارم بدرقه‌ی راهم کرد. نگاهش مانند نگاه غزالی رمیده بود. ای کاش تا بدین اندازه هوشمند و زیبا نبود! این دانایی و زیبایی اوست که مرا به ورطه‌ی نیستی می‌کشاند. اینک، تصویر را به دور افکن که جان مرا می‌سوزاند.»

ادامه‌ی خواندن

صادق چوبک ـ مهپاره (روز هفدهم)

روز هفدهم:
داستان خواب‌دیدن پادشاه

[ . . . ]
شهزاده را دیدند ردایی سُرخ‌گون و یلی کهربا نشان بر تن و تاجی مُکلل بر سر، بر سریر نشسته است. شهزاده با دیدگانی برافروخته از بی‌خوابی دوش، شاه را نگریست و شاه . . .

[ . . . ]
شهزاده این بگفت و با دیدگانی اشک‌بار به پادشاه نگریست و برخاست و از در بیرون شد . . .

[ . . . ]
در راه، پادشاه، «راساکوشا» را گفت: «دوست من! اکنون، بیش از چهار روز نمانده. آشکار است که این زن بر ما پیروز خواهد شد. زیرا تیر پرسش‌های پُر مکرت چنان به سوی خود تو باز می‌گردد که گویی شهزاده به جای یلی مرصع، زرهی بر تن دارد که تیرهای تو بر تن او کارگر نیست. اکنون دیگر شهد خوش‌گوار این تصویر به کام من شرنگ گشته و امید دیدن بامداد فردا را از من ربوده است.»

ادامه‌ی خواندن

صادق چوبک ـ مهپاره (روز شانزدهم)

روز شانزدهم:
داستان گوهری در کام اژدها

[ . . . ]
او را دیدند ردایی به رنگ مروارید خاکستری با یلی عقیق‌نشان بر تن و تاجی مکلل بر سر، بر تخت نشسته است. شهزاده شرمگین نگاهی بر پادشاه انداخت و . . .

[ . . . ]
شهزاده این بگفت و برخاست و آهی بلند برکشید و به شاه نگریست و از در بیرون شد . . .

[ . . . ]
در راه، پادشاه، «راساکوشا» را گفت: «دوست من! شک نیست که بر هوش شهزاده چیره نتوانیم شد و به ناچار ناکام خواهیم ماند. اگر خطا نکنم، با آن آهی که از دل برکشید، پیامی برای من فرستاد. اندیشه‌ی هجران او هوش مرا ربوده است. من سرنوشت خود را می‌دانم. نفرین بر آن تصویر شوم و صورتگری که آن را پرداخته! هم‌اکنون می‌دانم که تفاوت تصویر با دلدار من، از زمین تا آسمان است.»

ادامه‌ی خواندن

صادق چوبک ـ مهپاره (روز پانزدهم)

روز پانزدهم:
داستان نیلوفر و زنبور عسل

[ . . . ]
شهزاده را دیدند ردایی به رنگ مس با یلی سیمگون بر تن و تاج مُکللی بر سر، بر تخت نشسته است. چون شاه را دید، دیدگانش بدرخشید و شاه واله‌ی زیبایی او . . .

[ . . . ]
شهزاده این بگفت و برخاست و بی آنکه به پادشاه بنگرد، از در بیرون شد.

[ . . . ]
در راه، پادشاه، «راساکوشا» را گفت: «دوست من! هرچند بر اثر پاسخ‌های شهزاده، بیش از شش روز برای ما باقی نمانده، اما پاسخ امروز او به تمام دوران سلطنت من می‌ارزید. اکنون تو را می بخشم. پریشان‌حالی او ـ به هنگام سخن گفتن ـ قلب مرا به دو نیم کرد. اگر دل و جرأت می‌داشتم، می‌گفتم که او را بر من گوشه‌ی چشمی است. اما بگو من چگونه بار فراق بر دوش کشم؟ اکنون دیگر تصویر در نظرم، یکسره رنگ باخته و به جای آنکه تب و تاب مرا فرو نشاند، بر رنج و محنتم می‌افزاید.»

ادامه‌ی خواندن

صادق چوبک ـ مهپاره (روز چهاردهم)

روز چهاردهم:
داستان لب‌های سُرخ

[ . . . ]
شهزاده را دیدند ردایی سیم بفت با یلی مرصع به یاقوت کبود بر تن و تاج مُکللی بر سر، بر تخت نشسته است. شهزاده پادشاه را که دید، در پستانش جنبشی پدید آمد و شاه . . .

[ . . . ]
شهزاده این بگفت و از جای برخاست و با نگاهی آرزومند، پادشاه را نگریست و از در بیرون شد و . . .

[ . . . ]
در راه، پادشاه، «راساکوشا» را گفت: «. . . در تمام جهان، لبانی به سرخی لب‌های دلدار من، یافت می‌نشود. اما افسوس که لبخند شیرین او به کام من شرنگ می‌ریزد؛ اکنون، هفت روز بیشتر نداریم و اندیشه‌ی از دست دادن او مانند زهری است که آلوده به شهد زیبایی او، به کام من می‌ریزد. من دیگر این تصویر را هم دوست ندارم، زیرا مرا به سخره می‌گیرد و به گمانم تا روز دیگر، جانم به لب خواهد رسید.»

ادامه‌ی خواندن