بایگانی ماهیانه: آگوست 2009

صادق چوبک ـ مهپاره (روز سیزدهم)

روز سیزدهم:
داستان شکار سراب

[ . . . ]
شهزاده را دیدند ردایی زعفرانی رنگ با یلی یاقوت‌نشان بر تن و تاجی مُکلل بر سر، بر سریر نشسته است. شهزاده به دیدن شاه، رنگ باخت و شاه . . .

[ . . . ]
شهزاده این بگفت و برخاست و پادشاه را دردمندانه نگریست و آرام از در برون رفت و . . .

[ . . . ]
در راه، پادشاه، «راساکوشا» را گفت: «دوست من! این روز نیز از دست بشد. هشت روز دیگر بیش نمانده. روز به روز، ساعات فراق من و شهزاده سهمناک‌تر و لحظات جدایی دردناک‌تر می‌شود. تصویر نیز چون ماهی در دل من غروب می‌کُند، و از آن در هراسم که جان مرا در تاریکی و تنهایی رها کند. اگر بدانم که او برای همیشه از آن من خواهد شد، تحمل فراق و جدایی کنونی سهل است.»

ادامه‌ی خواندن

صادق چوبک ـ مهپاره (روز دوازدهم)

روز دوازدهم:
داستان پیل و مور

[ . . . ]
شهزاده را دیدند ردایی سرخگون با یلی گوهرنشان بر تن و تاجی مُکلل بر سر، بر تخت نشسته است. شهزاده با شوقی اندک، خم شد تا آمدن پادشاه را ببیند.

[ . . . ]
شهزاده این بگفت و برخاست و افسوس‌کنان شاه را نگریست و به آرامی از در بیرون شد و . . .

ادامه‌ی خواندن

صادق چوبک ـ مهپاره (روز یازدهم)

روز یازدهم:
داستان مُلای سالوس

[ . . . ]
شهزاده را دیدند ردایی زمردین با یلی سنگماه نشان بر تن و تاج مُکللی بر سر، بر تخت نشسته است. شاه را به مهربانی نگریست.

[ . . . ]
شهزاده این بگفت و برخاست. در حالی که پای رفتن نداشت، از در بیرون شد و . . .

[ . . . ]
در راه، پادشاه، «راساکوشا» را گفت: «دوست من! اگرچه زیبایی دلدار من مجذوبم کرده که دیگر به حکایت‌های تو نمی‌پردازم، اما این هست که دانایی‌اش بر همه‌ی آدمیان برتری دارد و تو نیز نتوانستی او را بشکنی. یازده روز از دست برفت و بیش از ده روز باقی نداریم. وای بر تو اگر او را فراچنگ نیاورم! دیدی که نگاهش مهربانتر و گاهِ رفتن، جان‌خراش‌تر می‌شود و بدبختانه تأثیر تصویر در آرامش بخشیدن به من نیز کمتر می شود و امید زنده ماندن تا فردا نیست.»

ادامه‌ی خواندن

صادق چوبک ـ مهپاره (روز دهم)

روز دهم:
داستان پهلوان و جانور دست‌آموز

[ . . . ]
شهزاده را دیدند با ردایی سیمگون با یلی مرصع به لعل بنفش بر تن و تاج مکللی بر سر، بر سریر نشسته است. پادشاه را نگریست و نفسی بلند برکشید.

[ . . . ]
شهزاده این بگفت و برخاست و با دشواری، آهنگ رفتن کرد. نگاه سرزنش‌آمیزی بر شاه افکند و . . .

[ . . . ]
در راه، پادشاه، «راساکوشا» را گفت: «دوست من! هرچند شهزاده هنوز به دام پرسش‌های تو گرفتار نیامده و ده روز به هدر رفته، اما اگر حکایت امروز را این چنین کوتاه نمی‌کردی، هر آینه تو را می‌بخشیدم. داستان آنچنان کوتاه بود که هنوز آغاز نشده، پایان گرفت و اکنون نه تنها دیدار دلپذیر من با دلدار بس کوتاه ماند، بل من همچون تشنه‌ای هستم که هنوز سیراب نشده، توان انتظارم به سر آمده است. دست‌کم حکایت‌های خود را درازتر کُن تا من از دیدار محبوب سیراب شوم، ورنه کارم زار است. اکنون باید به یاری تصویری که در برابر زیبایی شهزاده، هر دم از اثرش کاسته می‌شود، شب فراق را به روز آورم.»

ادامه‌ی خواندن

صادق چوبک ـ مهپاره (روز نهم)

روز نهم:
داستان زن پشیمان

[ . . . ]
شهزاده را دیدند ردایی ارغوانی و یلی زربفت بر تن و تاجی مُکلل بر سر، بر تخت آرمیده است. شاه را با رویی گشاده و شادان نگریست.

[ . . . ]
چون سخن شهزاده به پایان رسید، برخاست و با نگاهی اندوهبار به پادشاه، از در بیرون شد و . . .

[ . . . ]
در راه، پادشاه، «راساکوشا» را گفت: «دوست من! نُه روز از دست برفت و اکنون دیگر من می‌ترسم. بدان اگر محبوبه از دست برود، تو را نخواهم بخشید. این‌بار نگاهی دگرگونه داشت. مهربان بود، اما گویی او نیز مانند من از درد فراق اندوهگین است. جای آن است که با مکر و حیله، به دامش اندازی و نیرنگی سازی تا او در پاسخ درماند. من نیز به یاری این تصویر می کوشم تا روز دیگر، آرامش خود را نگاهدارم.»

ادامه‌ی خواندن

صادق چوبک ـ مهپاره (روز هشتم)

روز هشتم:
 داستان زائر و رود گنگ

[ . . . ]

شهزاده را دیدند که ردایی به رنگ زعفران و یلی لعل‌نشان به تن و تاجی مکلل بر سر، بر تخت نشسته است. چون شاه به درون آمد، شهزاده بر وی لبخند زد و . . .

[ . . . ]

شهزاده این بگفت و به پادشاه لبخندی زد و از در بیرون شد و . . .

[ . . . ]
در راه، پادشاه، «راساکوشا» را گفت: «اگرچه دلدار پرسش تو را پاسخ گفت و هشت روز از دست برفت، اما به شُکرانه‌ی لبخندی که به روی من زد، تو را می‌بخشم. لبخند او روشنی‌بخش جانم بود؛ همچون قوی زیبایی که زیر تابش نور آفتاب، بر دریاچه «ماناسا»، شناور باشد. افسوس که این تصویر نیز دیگر تا بامداد آرامبخش روح من نتواند بود.»

ادامه‌ی خواندن

صادق چوبک ـ مهپاره (روز هفتم)

روز هفتم:
داستان زاهد سالوس و دختر پادشاه

[ . . . ]
شهزاده را دیدند ردایی نیلگون با یلی گوهر نشان بر تن و تاج مُکللی بر سر، بر سریر نشسته است. شهزاده با دیدن شاه، آهی از دل برآورد و . . .

[ . . . ]
شهزاده این بگفت و نگاهی گویا به پادشاه انداخت و از جای برخاست و بیرون شد و . . .

[ . . . ]
در راه، پادشاه، «راساکوشا» را گفت: «اگرچه دلدار من پرسش تو را پاسخ گفت و هفت روز از دست برفت، اما به خاطر ترشرویی او تو را می‌بخشم. ترشرویی او مانند نرمه‌موج تیره‌ای بود که بر سطح دریا بلغزد. بی‌گمان می‌خواست مرا در طلب خویش پایدار بگذارد. هرچند که گنجینه‌ای است از دانایی، اما همین دانایی اوست که از دسترس دورش می‌دارد. بدبختانه، حتی تصویر او هم دیگر در دوران فراق، مایه آرامش من نخواهد بود.»

ادامه‌ی خواندن