سهراب سپهری: پشت دریاها (مجموعه ترانه‌ها)

پشت دریاها
سهراب سپهری
(قایقی خواهم ساخت)

پشت دریاها

قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ‌کسی نیست که در بیشهٔ عشق
قهرمانان را بیدار کند.

قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبی‌ها دل خواهم بست
نه به دریا ـ پریانی که سر از آب به‌در می‌آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی‌گیران
می‌فشانند فسون از سر گیسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
«دور باید شد، دور.
مرد آن شهر اساطیر نداشت.
زن آن شهر به سرشاری یک خوشهٔ انگور نبود.

هیچ آیینهٔ تالاری، سرخوشی‌ها را تکرار نکرد.
چاله‌آبی حتی، مشعلی را ننمود.
دور باید شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست.»

هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.

پشت دریاها شهری است
که در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است.
بام‌ها جای کبوترهایی است که به فوارهٔ هوش بشری می‌نگرند.
دست هر کودک ده سالهٔ شهر، شاخهٔ معرفتی است.
مردم شهر به یک چینه چنان می‌نگرند
که به یک شعله، به یک خوابِ لطیف.
خاک، موسیقی احساس تو را می‌شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می‌آید در باد.

پشت دریاها شهری است
که در آن وسعتِ خورشید به اندازهٔ چشمانِ سحرخیزان است.
شاعران وارث آب و خِرد و روشنی‌اند.

پشت دریاها شهری است!
قایقی باید ساخت.

سهراب سپهری
از مجموعهٔ «حجم سبز»

* * *

سروده‌های سهراب سپهری (مجموعه ترانه‌ها)

آب (آب را گل نکنیم)
ندای آغاز (کفش‌هایم کو)
نشانی (خانهٔ‌ دوست کجاست)
و پیامی در راه (روی خواهم آمد)
پشت دریاها (قایقی خواهم ساخت)
«صدای پای آب» (همراه با چند ترانهٔ دیگر)
واحه‌ای در لحظه (به سراغ من اگر می‌آیید)
در قیر شب (رخنه‌ای نیست در این تاریکی)
در گلستانه (در گلستانه چه بوی علفی می‌آمد)

* * *

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterShare on RedditEmail this to someone