قصد خودکشی «اخوان‌ثالث» به روایت «محمدعلی سپانلو»

«یک‌بار در سال‌ ۶۴ [مهدی اخوان‌ثالث] به من تلفن کرد و گفت بیا خانهٔ ما کارت دارم. رفتم و دیدم وضع بدی است. نشسته بود، کتاب‌هایش نیمه‌باز دور و برش؛ گاهی حاشیه‌ای یا بیتی می‌نوشت و گاهی تار می‌زد. یک غزل هم خواند و بعد شروع کرد به وصیت کردن.

من متوجه شدم که می‌خواهد خودکشی کند. مساله این بود که او با زنش دعوا کرده بود، بعد می‌خوابد و در خوابِ کابوس‌مانندی، آن‌ها از خانه می‌روند. رفته بودند میهمانی و او فکر می‌کند که ترکش کرده‌اند. بنابراین تصمیم می‌گیرد که خودکشی کند. بعد فکر می‌کند که به چه کسی باید حرف‌هایش را بگوید و من را انتخاب می‌کند. شروع کرد به خواندن شعر عاشقانه‌ای برای زنش که با او بدرفتاری کرده بود. به آواز هم می‌خواند. «کندوی خود گم کرده‌ام، از باد سرد آزرده‌ام» در همین حال و اوضاع بود که صدای در آمد و سر و صدایی شد. همسر و بچه‌هایش از میهمانی برگشته‌ بودند به خانه. اخوان دوباره جان گرفت و شروع کرد به داد و بیداد و بازخواست کردن!»

برگرفته از کتاب: بن‌بست‌ها و شاهراه، خاطرات شفاهی محمدعلی سپانلو، صفحهٔ ۲۹۳ و ۲۹۴

* * *

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterShare on RedditEmail this to someone