احمد شاملو ـ مرثیه (جدال با خاموشی)

جدال با خاموشی
شعرهای احمد شاملو
(صدای شاعر)
شب شعر، تهران ۱۳۵۲

* * *

مرثیه

گفتند:
ـ «نمی‌خواهیم
نمی‌خواهیم
که بمیریم!»
گفتند:
ـ «دشمنید!
دشمنید!
خلقان را دشمنید!»

چه ساده
چه به سادگی گفتند و
ایشان را
چه ساده
چه به سادگی
کشتند!
و مرگِ ایشان
چندان موهن بود و ارزان بود
که تلاشِ از پی زیستن
به رنج‌بارتر گونه‌یی
ابلهانه می‌نمود:
سفری دُشخوار و تلخ
از دهلیزهای خَم‌اندرخَم و
پیچ‌اندر‌پیچ
از پی هیچ!

نخواستند
که بمیرند
یا از آن پیش‌تر که مرده باشند
بارِ خِفّتی
بر دوش
برده باشند.

لاجرم گفتند:
ـ «نمی‌خواهیم
نمی‌خواهیم
که بمیریم!»
و این خود
وِردگونه‌یی بود
پنداری
که اسبانی
ناگاهان به تَک
از گردنه‌های گردناکِ صعب
با جلگه فرود آمدند
و بر گُرده‌ی ایشان
مردانی
با تیغ‌ها
برآهیخته.

و ایشان را
تا در خود بازنگریستند
جز باد
هیچ
به کف‌اندر
نبود. ـ
جز باد و به جز خونِ خویشتن،
چرا که نمی‌خواستند
نمی‌خواستند
نمی‌خواستند
که بمیرند.

۷ اسفند ۱۳۴۴
از مجموعه‌ی «قفنوس در باران»

* * *
برگشت به اشعار شاملو با صدای شاعر (جدال با خاموشی)

* * *

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterShare on RedditEmail this to someone