صادق چوبک ـ مهپاره (روز پنجم)

روز پنجم:
داستان زر بانو

[ . . . ]
شهزاده را دیدند ردایی به رنگ سرخ روشن با یلی زُمرد نشان بر تن و تاجی مُکلل به گوهر بر سر، بر تخت نشسته است. چون شاه را دید، پس از اندک درنگی، دیده از او برگرفت و . . .

[ . . . ]
شهزاده از جا برخاست و با چشمانی نمناک، به شاه نگریست و از در بیرون شد . . .

[ . . . ]
در راه، پادشاه، «راساکوشا» را گفت: «دوست من! هرچند شهزاده این بار هم پرسش تو را پاسخ گفت و پنجمین روز نیز از دست بشد، اما تو را به خاطر قطره اشکی که هنگام رفتن، از دیده‌ی شهزاده فرو چکید، می‌بخشم. این دانه اشک مانند شبنمی بود که بر گـُل نیلوفر آبی بنشیند. اگر این تصویر نبود، من تا بامداد زنده نمی‌ماندم.»

پادشاه شب را در سرگشتگی ـ خیره به تصویر دلدار ـ به صبح رساند . . .

برگشت به فهرست مجموعه‌ٔ شنیداری «مهپاره»

* * *

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterShare on RedditEmail this to someone