صادق چوبک ـ مهپاره (روز ششم)

روز ششم:
داستان سه ملکه

[ . . . ]
شهزاده را دیدند ردایی به  رنگ سرخ خونین و یلی مُرصع به مرواریدهای شیرگون بر تن و تاج مُلکل بر سر، چشم به راه پادشاه، بر سریر نشسته است. . .

[ . . . ]
چون سخن شهزاده به پایان رسید، برخاست و با نگاهی حاکی از تأسف و اندوه، بیرون رفت و . . .

[ . . . ]
در راه، پادشاه، «راساکوشا» را گفت: «دوست من! دیدی که شهزاده باز هم تو را شکست داد و اکنون شش روز از دست برفت؟ اما باکی نیست و من تو را می‌بخشم. بدان سبب تو را می‌بخشم که حکایت تو باعث شد دلدار من بتواند هوش و دانایی خود را آشکار کند. او با نگاه اندوهباری که بر من افکند، دلم را با خود بُرد. حتی با وجود این تصویر هم نمی‌دانم چگونه بار سنگین فراق او را تاب آرم.»

پس، شاه شب را با ناآرامی و خیره شدن به تصویر محبوبه، به روز آورد . . .

برگشت به فهرست مجموعه‌ٔ شنیداری «مهپاره»

* * *

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterShare on RedditEmail this to someone