صادق چوبک ـ مهپاره (روز دوازدهم)

روز دوازدهم:
داستان پیل و مور

[ . . . ]
شهزاده را دیدند ردایی سرخگون با یلی گوهرنشان بر تن و تاجی مُکلل بر سر، بر تخت نشسته است. شهزاده با شوقی اندک، خم شد تا آمدن پادشاه را ببیند.

[ . . . ]
شهزاده این بگفت و برخاست و افسوس‌کنان شاه را نگریست و به آرامی از در بیرون شد و . . .

[ . . . ]
در راه، پادشاه، «راساکوشا» را گفت: «دوست من! اگر از خودپرستی و عشق، کور نشده باشم، می‌بینم که شهزاده را بر من رغبتی است. افسوس که دوازده روز ما از دست بشد و تنها نُه روز دیگر مانده است. مبادا کاری کُنی که دلدار از دست من بگریزد! زیرا از اثر تصویر نیز کاسته شده و روز به روز شباهت خود را با یار از دست می‌دهد. دیگر این تصویر هم نمی‌تواند مرا تا صبح زنده نگاه دارد.»

برگشت به فهرست مجموعه‌ٔ شنیداری «مهپاره»

* * *

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterShare on RedditEmail this to someone