نیمایوشج ـ هست شب (مجموعه ترانه‌ها)

هست شب

هست شب، یک شب دم‌کرده و خاک،
رنگ رخ باخته است.
باد، نوباوهٔ ابر، از بر کوه
سوی من تاخته است.

هست شب، همچو ورم کرده تنی، گرم در استاده هوا،
هم از این روست نمی‌بیند اگر، گمشده‌ای راهش را

با تنش گرم، بیابان دراز
مُرده را ماند در گورش تنگ
به دل سوختهٔ من ماند
به تنم خسته که می‌سوزد از هیبت تب!
هست شب، آری شب.

۲۸ اردیبهشت ۱۳۳۴

 

بازگشت به یادنامهٔ «نیمایوشیج»

* * *

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterShare on RedditEmail this to someone