کارآگاه «بهروز وثوقي»، بد مستي «فريدون
مشيري» و يک دهن غزل خراباتي!
احمد سيدعلي، بهروز وثوقي، و
کوزهکناني در نمايش مدرسه
عکس از کتاب زندگينامه بهروز وثوقي
*
حتما براي شما هم پيش آمده که با خواندن
يا شنيدن و ديدن چيزي، ياد مطلب و
خاطرهاي از کسي يا جايي افتاده باشيد.
گويا به اين «تداعي معاني» هم ميگويند.
بهرحال هر چه که هست، درهم دويدگي و
بههم پيوستگي زنجيرهاي از يادها و
خاطرات است که بهمصداق «ميکشد هر جا
که خاطرخواه اوست» دست آدمي را ميگيرد
و با خود تا کجاهاي کجا که نميبرد!
کتاب «زندگينامۀ بهروز وثوقي» را
ميخواندم. رسيدم به شرح ماجراي اولين
باري که او بهعنوان بازيگر روي صحنه
رفته است.
«. . . آن زمان، رسم بود که در
جشن پايان تحصيلي مدرسهها، به
کمک انجمن خانه و مدرسه و مدير و
ناظم و معلمها، مراسمي برپا
ميشد و نمايشي هم بر صحنه
ميرفت. والدين دانشآموزان دعوت
ميشدند، ميآمدند، بليتي
ميخريدند، به تماشاي مراسم و
تئاتر مينشستند و بچهها را
تشويق ميکردند. . .
در آن
نمايش، قرار ميشود [بهروز وثوقي]
نقش يک کارآگاه خصوص را بازي کند.
کارآگاه دستياري دارد که نقش او
را دوست قديمي و همشاگردياش
«احمد سيدعلي» به عهده ميگيرد.
آنها در پردۀ دوم؛ بايد وارد
صحنه شوند و قاتل را دستگير کنند. . . آنوقتها، گويا عقيده
بر اين بوده که کارآگاه جماعت
بايد خط مو (يا پازلفي)شان خيلي
پايين باشد. (شايد در فيلمهاي
خارجي ديده بودند.) گروه تئاتر
مدرسه نه گريمور داشته، نه وسايل
گريم. بر و بچهها مقداري مو را
با سريش ميچسبانند به سر و صورت
کارآگاه بهروز و سيدعلي که با رنگ
موي سر آنها فرق دشته؛ مثلا
قهوهاي بوده يا بور.
کارآگاه همراه دستيارش وارد صحنه
ميشود: با ژست مخصوص، کلاه شاپو
بر سر، باراني به تن و اسلحه در
دست. . .
ـ دل تو دلم نبود. اولين بار
بود که در عمرم پا ميگذاشتم رو
صحنه. جلو روي آن همه آدم که
نشسته بودند و خيره شده بودند به
من.
آن ريخت و قيافۀ مضحک، موي دو رنگ
و ژست کارآگاهمآبانه تماشاچيان
را به خنده مياندازد. بهروز که
ديگر انتظار خنديدن مردم را
نداشته. دستپاچه ميشود. بايد
اسلحه را ميگرفته طرف قاتل و
ميگفته: «بيحرکت! دستها بالا!
والا شليک ميکنم!»
ـ چنان هول شده بودم که گفتم:
«دستها بالا؛ والا بيحرکت!»
که تماشاچيان از خنده رودهبر
ميشوند. جمعيت آنقدر ميخندد که
معلوم نميشود نمايش چهگونه و چه
وقت به پايان رسيد. ـ خيلي ناراحت شدم . . . خيلي
خيلي اذيت شدم . . .
پرده را که مياندازند،
همکلاسيها و دوستان که متوجه
ناراحتي او ميشوند؛ ميآيند دور
و برش را ميگيرند و دلدارياش
ميدهند که: «مهم نيست، تئاتر
است. ما هم که هنرپيشه نيستيم.
دانشآموزيم. . . همه اين را
ميدانندو از ما زياد توقع ندارند
. . .» و از اينجور حرفها.
دوستان ميخواهند او را همراه
خودشان ببرند تا ناراحتي را
فراموش کند. هر کس چيزي ميگوييد.
هر چه اصرار ميکنند، بهروز
نميپذيرد. ميگويد: «ميخواهم
تنها باشم. ميروم خانه.»
[صفحه 22 تا 24 ]
*
ماجراي اين نمايش را که در صفحۀ 22 تا 24
کتاب «زندگينامۀ بهروز وثوقي» چاپ شده
خواندم يادم افتاد به نقل خاطرهاي از
«ايرج پزشکزاد» نويسندۀ رمان
«دائيجان ناپلئون». خاطرۀ اولين باري
که «فريدون مشيري» شاعر معروف، در مقام
بازيگر و براي اولين بار بر صحنه تئاتر
ظاهر ميشود! او در نقل اين ماجرا
مينويسد:
«فريدون
مشيري»
« . . . چهارده پانزده ساله بوديم که
زلزلۀ شديدي در يکي از مناطق ـ اگر
حافظهام خطا نکند گرگان ـ تلفات جاني و
خسارات زيادي بار آورد. من و چند تن از
همسالان، از جمله «فريدون مشيري» که با
هم خويشي هم داريم، تصميم گرفتيم براي
کمک به زلزلهزدگان نمايشي به کارگرداني
من ترتيب بدهيم. برنامهاي که تنظيم
کرديم دو نمايشنامۀ يک پردهاي باب روز
و دکلاماسيون شعر معروف «قلب مادر» از
«ايرج ميرزا» بود.
در باغ منزل ما داربست و صحنهاي ترتيب
داديم و به چهل پنجاه نفر از قوم و
خويشها، که غالبا ساکن همان محله
بودند، بليط فروختيم و چند روز تمرين
کرديم. از قضا، شبي که قرار بود برنامه
اجرا شود، از صبح هوا توفاني و باراني
شد. ناگريز به تمام خريداران بليط قاصد
فرستاديم و خبر کرديم که نمايش به تاخير
افتاده و فلان روز اجرا ميشود.
دکلاماسيون شعر «قلب مادر» به اين ترتيب
بود که شعر از پشت پردۀ بسته خوانده
ميشد و وقتي عاشق بيخرد ناهنجار، به
پيغام معشوقۀ نازکدل، قصد ميکرد که
برود و قلب مادر را از سينه بيرون بکشد،
پرده باز ميشد و حکايت به صورت
پانتوميم بازي ميشد.
نقش عاشق را
«فريدون مشيري» بازي ميکرد و نقش مادر
را، که وسط صحنه نشسته بود و مشغول
پوليور بافتن براي پسرش بود، «منوچهر»
برادر کوچک فريدون ـ که او را به شکل
زني سالخورده ميساختيم ـ به عهده داشت.
به خيال خودمان، براي آن که صحنه کاملا
طبيعي بنمايد، از قصابي سر گذر يک دل
گوسفند خريده بوديم که زير بلوز مادر،
روي سينهاش قرار بدهيم تا عاشق آن را
از سينۀ تنگ برون آرد!
طبق برنامه، بعد از پردۀ اول، من خواندن
شعر را همراه با موسيقي ويولن که از
گرامافون پخش ميشد ـ از پشت پردۀ بسته
ـ شروع کردم. رسيدم به آنجا که عاشق
«حرمت مادري از ياد ببرد» آن موقع پرده
باز شد و فريدون در نقش عاشق «خيره از
باده و ديوانه ز بنگ» تلوتلو خوران وارد
صحنه شد. مادر را زمين زد و با خنجر،
مثلا، سينۀ او را دريد و قلب را از «آن
سينۀ تنگ» بيرون آورد. در اين لحظه،
ناگهان بوي نفرتانگيزي آنچنان بلند
شد که همۀ تماشاچيان چهره درهم کشيدند و
عدهاي دماغشان را گرفتند!
ما غافل از اين بوديم که دل گوسفند را
سه چهار روز پيش از قصابي خريده بوديم و
در هواي گرم تهران، بدون يخچال، به حد
اعلي فاسد شده بود. بهرغم اين بوي غير
قابل تحمل، فريدون به اجراي نقش خود
ادامه داد.
ولي در اين ميان يکي از
بستگان، سرهنگ ناصرقليخان که آدم شوخ و
بگو بخندي بود، از ميان تماشاچيان به
صداي بلند گفت: «کار فريدون بود.»
خوشبختانه آخر کار و موقع افتادن پرده
بود. فريدون از صحنه که بيرون آمد از
شدت عصبانيت ميلرزيد و گفت که ديگر در
پردۀ دوم بازي نميکند. من دستپاچه و
آشفته، براي نجات از اين مخمصه، از پشت
پرده اعلام کردم: «بوي بدي که به دماغ
تماشاچيان محترم خورد از قلب مادر بود و
بازيکنان تقصيري نداشتند!»
بهرغم اين توضيح، فريدون عصباني بود و
حاضر به اجراي پردۀ دوم نبود. تا به
آقاي امير معتضد که بزرگ خانواده بود
متوسل شديم و با وساطت و اصرار و ابرام
او، فريدون آشتي کرد و پردۀ دوم را هم
اجرا کرديم. . .»
* * *
از شما چه پنهان داشتم متن يادداشت
«ايرج پزشکزاد» در بهمن ماه سال 1371 در
پاريس نوشته را تايپ ميکردم، رسيدم به
شعر «قلب مادر» از «ايرج ميرزا» که
قرار بوده «فريدون مشيري» آن را همراه
با دکلمۀ او به صورت نمايشي اجرا کند،
يادم افتاد به «محمود استادمحمد» که
همين چندي پيش در نوشتار بلند «يادمان
بيژن مفيد» از او ياد کرديم.
خاطرتان
باشد نوشتيم که «محمود استادمحمد» ضمن
ايفاي نقش «خر» در نمايشنامۀ «شهر قصه»
خود نيز نويسنده و از کارگردانهاي مطرح
تئاتر بود. اولين کار نمايشي او
«آسيدکاظم» نام داشت که اولين نمايش آن
در دي ماه سال 1350 بود. اين نمايشنامۀ
تکپردهاي به لحاظ توفيقي که در اجراي
عمومي داشت، همان سال به شکل نمايش
تلويزيوني ضبط و سال بعد در شبکۀ سراسري
تلويزيون ملي ايران به نمايش در آمد.
فضاي نمايش «آسيد کاظم»، قهوهخانهاي
در جنوب شهر تهران آن روزها بود، و زبان
گفتار بازيگران، برگرفته از زبان مردم
کوچه و بازار و محور نمايش را بازي
«ترنا» [Torna]
که يکي از بازيهاي سنتي
قهوهخانههاي تهران در ماه رمضان بود و
هست، شکل ميداد.
در هر دو اجراي نمايشنامۀ «آسيد کاظم»
به کارگرداني «محمود
استادمحمد»، تماشاگران براي اولين بار
با نام و چهره و صداي «جواني خراباتي»
به اسم «حسن شهرستاني» آشنا شدند که در
آن نمايش نقش «مهدي غزلخوان» را اجرا
ميکرد.
«حسن شهرستاني» که خود نيز در نزد جماعت
«ترنا باز» و قهوهخانه رو شهرتي داشت،
مبتکر سبکي از غزلخواني بود که بعدها
با عنوان «غزل خراباتي» شناخته و معروف
شد.
غزلي که «مهدي غزلخوان» [حسن
شهرستاني] در آن بخش از نمايشنامۀ «آسيد
کاظم» خواند، چنان به دل مردم نشست و
مقبوليت عام يافت که او بعدها يکي دو
نوار کاست «غزل خراباتي» با صداي خود
اجرا و منتشر کرد.
اجراي شعر «قلب مادر»
از «ايرج ميرزا» يکي از آن غزلها بود.
اگر آن را شنيدهايد که هيچ. اگر نه که
اينجا هست، دوست داشتيد
بشنويد!