| صفحه اول | تنها صداست که می‌ماند |  داستان‌سرا | حکایت باقی |  معرفی سایت |

    عصر جمعه‌ی پاییز


   و آفتاب خسته بیمار
   از غرب می‌وزید
   پاییز بود
   عصر جمعه‌ی پاییز.

  


   له‌له‌زنان
            عطش‌زده
                        آواره
                             باد هار
   یک تکه روزنامه‌ی چرب مچاله را
   در انتهای کوچه بُن‌بست
   با خشم می‌جوید.
 

تا دور دید من
اندوهبار غباری گس
درهم دویده بود.

قلبم نمی‌تپید
و باورم به تهنیت مرگ
شعری سروده بود.



من مُرده بودم
رگ‌هایم
این تسمه‌های تیره پولادین
بر گرد لاشه‌ام
پیچیده بود.

من مُرده بودم
قلبم
در پشت میله‌های زندان سینه‌ام
از یاد رفته بود
اما هنوز خاطره‌ای در عمیق من
فریاد می‌کشید.

روییده بود
در بی‌نهایت احساسم
دهلیزی
متروک
       مه گرفته
                 و خاموش
فریاد گام‌های زنی
چون قطره‌های آب
از دور دور دور ذهن
در گوش می‌چکید
لب‌تشنه می‌دویدم سوی طنین گام
اما . . .
تداوم فریاد گام‌ها
از انتهای دیگر دهلیز
در گوش می‌چکید:
تک تک
چک چک
چه شیونی . . . چه طنینی!



برگ چنار خشکی از شاخه دور شد
چرخید در فضا
در زیر پای خسته من له شد
آیا
دست بُریده مردی بود
لبریز التماس؟
فریاد استخوان‌هایش برخاست
                                    جَرق
                                            آه



و آفتاب خسته بیمار
از غرب می‌وزید
پاییز بود
عصر جمعه‌ی پاییز
 

نصرت رحمانی
از مجموعۀ «میعاد در لجن»
موسیقی : مجید انتظامی
کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان (۱۳۵۶)


* * *

از دیگر سروده‌های «نصرت رحمانی» در این سایت:


(صدای شاعر ـ متن اشعار)

* * *

 


| صفحه اول | تنها صداست که می‌ماند |  داستان‌سرا | حکایت باقی |  معرفی سایت |