| فهرست | روایاتِ راوی | حکایاتِ باقی | گنجۀ صدا |


«تاج‌السلطنه»، به‌رغم شاهزاده بودن و رشد و تربیت در حرمسرای ناصرالدین‌شاه، از نخستین زنان روشن اندیش ایران بوده است که به‌درستی او را «فمینیست و سوسیالیست» نیز خوانده‌اند.
«افسوس که زن‌های ایرانی از نوع انسان مجزا شده و جزوِ بهائم و وحوش هستند. صبح تا شام، در یک محبس، ناامیدانه زندگانی می‌کنند و دچار فشارهای سخت و بدبختی‌های ناگواری، عمر می‌گذرانند. درحالتی‌که از دور تماشا می‌کنند و می‌شنوند که زن‌های حقوق‌طلب در اروپا چه قِسم از خود دفاع کرده و حقوق خود را با چه جدّیتی می‌طلبند . . . »

                        کتاب «خاطرات تاج‌السطنه» دختر ناصرالدین‌شاه قاجار


«جبار باغچه‌بان» نخستین فرد در ایران بود که در صدد تاسیس کودکستان برای کر و لال بر آمد و بر آن نام «باغچۀ کودکان» گذاشت. پس از آنکه به «اولین باغچه‌بان» (عروس او) پیشنهاد شد یک گروه موسیقی و یک مدرسه شبانه‌روزی برای کودکان بی‌سرپرست تشکیل دهد، او برای تشکیل این گروه با شش‌هزار کودک در بیست و هشت شهر مصاحبه کرد و از بین آنها دویست نفر (صد نفر کودک و صد نفر نوجوان) را پذیرفت. اجرای «رنگین‌کمون» اثرمعروف «ثمین باغچه‌بان» (همسر او) به رهبری «توماس کریستین داوید» هم به همین گروه تعلق داشت.

                         مجموعه ترانه‌های «رنگین‌کمون» را در اینجا بشنوید!


آنچه مرا به رفتن از اينجا و زندگي در يک کشور دور و بيگانه تشويق و ترغيب مي‌کرد، ميل به ديدن چيزهاي تازه و لمس کردن زندگي‌ها، شادي‌ها و لذات رنگين‌تري نبود.
آن‌روزها من در غاري زندگي مي‌کردم که در ظلمت آن، راه فرار به‌طرف روشنايي را گم کرده بودم. در روح من هيچ چيز جز تاريکي و سرگرداني مطلق حکومت نمي‌کرد و وقتي دست‌هايم را دراز مي‌کردم، هيچ‌چيز که دست‌هايم را پر کند و عطش جستجو را در روحم فرو نشاند، در اطرافم وجود نداشت.
فشار زندگي، فشار محيط، و فشار زنجيرهايي که به‌دست و پايم بسته بود و من با همۀ نيرويم براي ايستادگي در مقابل آنها تلاش مي‌کردم، خسته و پريشانم کرده بود. . .

               
                 خاطرات سفر به ايتاليا نوشتۀ فروغ فرخ‌زاد را در اينجا بشنويد!


در افسانه‌هاي کهن تا آنجايي که به‌ياد داريم، يا پادشاهي بوده که تنها دختر دلبندش را، به کسي مي‌داده که بتواند جواب معمايي را که او طرح کرده بدهد، و يا دختري زيرک، که با همين شرط، حاضر بوده به همسري هر کس که جواب را درست داد، در بيايد!

در داستان‌هاي به‌هم پيوستۀ کتاب «مهپاره»، به ترجمۀ «صادق چوبک»، حکايت دلدادگي «سورياکانتا» پادشاه جوان را به «شهزاده» مي‌خوانيم، و همراه با دوست قديم و همراهش «راساکوشا»، معماهاي پيچيده‌اي که او در بيست شب براي دختر جوان طرح مي‌کند را مي‌شنويم.

                   بخش نخست و آغاز اين قصه‌ها!


گفت که مي‌ترسد مهري با اين کارهاش، کار دستمان بدهد.
پرسيدم: مگر چي شده؟
گفت: اين تابلوي آبرنگ، حسابي کلافه‌اش کرده. فکر مي‌کند که يکي خيلي وقت پيش، همان را کشيده که او همين ديروز عصر ديده، با همان اشکال موج‌ها و حتي لکۀ ابري که او توي آب ديده بود. . .

«نقاش باغاني»، نوشتۀ «هوشنگ گلشيري»
 


در مرور تاريخ ادبيات معاصر ايران و در حوزۀ شعر، آنجا که به نام زنان شاعر مي‌رسيم، چند اسم مشخص وجود دارد که در جايگاه و اعتباري که دارند جاي شک و شبهه نيست.

«پروين اعتصامي»، «فروغ فرخ‌زاد» و «سيمين بهبهاني» نام سه شاعر پيوند خورده به تاريخ ادبيات معاصر ما هستند و البته مورد قبول همگان. آميزه‌اي از اين سه شخصيت در شعر و زندگي، شايد عالم‌تاج قائم‌مقامي باشد که «ژاله» تخلص مي‌کرد.

            در اينجا و در معرفي ديوان او بيشتر بخوانيد!


«. .  آنچه که تا به حال طبع شده است تقريبا شانزده مجلد کوچک و بزرگ است و شايد هنوز يک بيستم کتاب نيست، و زمان مي‌خواهد براي طبع اين بقيه، و عمر من هم با کسالتي که دارم گمان نمي‌کنم برسد به اينکه تا آخر طبع اين کتاب را ببينم. ولي اميدوارم اين سه چهار نفري که هستند، آنها کار مرا به کمال برسانند و به طبع برسانند و اين يادگار از من و ايشان در دنيا بماند. . .»

                صداي «علي‌اکبرخان دهخدا» را بشنويد!


من اين نمايشنامه را در دروه‌اي نوشتم که فروپاشي اتحاد شوروي در رسانه‌هاي بزرگ گروهي، و نيز در رهبران سياسي، نوعي شادماني تقريبا همگاني برانگيخته بود. نه تنها «دشمن» مرده بود، بلکه ايده‌هاي مارکسيسم نيز بي‌اعتبار شده بود. سرمايه‌داري و اقتصاد بازار پيروز شده بود. مارکسيسم باخته بود.

مارکس به راستي مرده بود. لذا به‌نظرم رسيد مهم است به روشني نشان دهم که اتحاد شوروي و ديگر کشورهايي که با «مارکسيست» ناميدن خود، رژيم‌هاي پليسي برپا کرده بودند هيچگاه مظهر مفهوم سوسياليسم مارکس نبوده‌اند.

مي‌خواستم نشان دهم که مارکس از اينکه ايده‌هايش چنان تحريف شده که آنها را با خشونت‌هاي رژيم استاليني يکي مي‌دانند، چقدر خشمگين است. فکر مي‌کردم بايد مارکس را نه تنها از دست اين کمونيست‌هاي قلابي که در نقاط مختلف دنيا رژيم‌هاي سرکوبگر برپا کرده بودند نجات دهم، بلکه همچنين از دست اين مقاله‌نويسان و سياست‌بازان غربي که در برابر پيروزي سرمايه‌داري حالت نشئه به آنان دست داده است.

                                    نمايشنامۀ «کارل مارکس و بازگشت او» را در اينجا بشنويد!


«ميش به بره‌اش گفت: «فرزندم، اگر در صحرا بازيگوشي كني و از من دور بيفتي، گرگ تو را پاره مي‌كند و ناكام از دنيا مي‌روي. سعي كن همواره در پناه من باشي و عمري را به خوبي و خوشي بگذراني و در سلاخ‌خانه به مرگ طبيعي بميري.»

        داستان «دزده و مرغ فلفلي» نوشتۀ «منوچهر احترامي»


«سال دم‌پختکي بود يا شايد سال بعد از دم‌پختکي که سر و کلۀ «ابول» در محلۀ پارک پيدا شد. . . «کل‌ابول»، آدم نسبتا تنومندي بود که قباي کرباس آبي مي‌پوشيد، و روي کمرش شال سفيد مي‌بست. موهاي پاشنه‌نخواب جوگندمي‌ش رو حنا مي‌ذاشت، و کله‌ش با موهاي سرخ و سياش، عين کماجدون دوده‌ زده بود. . .»

                      داستان «آخر تعزيه» را با صداي «مهشيد اميرشاهي» بشنويد!
 

* * *
 


| فهرست | روایاتِ راوی | حکایاتِ باقی | گنجۀ صدا |