گفت که ميترسد مهري با اين کارهاش، کار دستمان بدهد.
پرسيدم: مگر چي شده؟
گفت: اين تابلوي آبرنگ، حسابي کلافهاش کرده. فکر ميکند که يکي خيلي وقت
پيش، همان را کشيده که او همين ديروز عصر ديده، با همان اشکال موجها و حتي
لکۀ ابري که او توي آب ديده بود. . .
داستان کوتاه «نقاش باغاني» را با صداي «ناصر زراعتي» بشنويد!