یادی از «کارو» شاعر کتاب «شکست سکوت»

کارو بر سنگ مزار

«کارو» را در نوجوانی شناختم. سالهای اول دبیرستان. روزهایی در هفته در پایان ساعات درس، چند نفر از کلاس‌بالایی‌ها در یکی از کلاسها جمع می‌شدند و شعر دکلمه می‌کردند. یکی‌ هم بود که کم و کاست کارشان را می‌گفت. بلدترین‌شان از بَر می‌خواند و بلندترین شعری که آنجا شنیدم «هذیان یک مسلول» بود. حکایت جوانی مبتلا به سل در آخرین ساعات عمر که به دیدار مادرش می‌رود و با او از حسرت و آرزومندی‌هایش می‌گوید. گفتند نام شاعرش «کارو» است. فردایش رفتم که کتاب شعرش را بخرم. کتابفروش گفت:‌ «کتابش سیاسی و ممنوعه است. سخت گیر میاد.» گیر آوردم. از دست‌فروشی‌هایی که کنار خیابان بساط می‌کنند. کتابی که روی جلد سرخابی رنگ نازکش به خط نستعلیق نوشته شده بود «شکست سکوت»
در آن سن و سال «به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر، با شادی /که تا بیرون کشم از قعر ظلمت، نعش آزادی» را شعر سیاسی می‌دانستم. ممنوعه‌ بودنش هم لابد برای شعری بود که «کفرنامه» نام داشت.
کمی بعدتر دانستم که برادر ویگن خواننده است و شعر ترانه‌ای که در پایان برنامهٔ داستانهای شب رادیو می‌شنویم از اوست.
در جوانسالی‌ام اتفاق افتاد که یکی دو بار «کارو» را از نزدیک ببینم که آن داستانش جداست و بماند برای وقتی دیگر. امروز (۲۷ تیر ماه) در سالگرد درگذشت او یادم آمد از شعر «بر سنگ مزار» سروده‌ی او که در آن کتاب جلد سرخابی خوانده بودم و این اواخر در اینترنت دیدم خودش آن را دکلمه می‌کند. با حرکات دست و چرخش سر و شانه و در هم کشیدن خطوط صورت. و یادم آمد از آن جمع که در پایان ساعات مدرسه، شعرها را کم‌وبیش با همین حالت دکلمه می‌کردند. یاد آن روزها بخیر و یاد «کارو» شاد و به یاد باد.

 

بر سنگِ مزار . . .

الا ای رهگذر! منگر چنین بیگانه بر گورم
چه می‌خواهی؟ چه می‌جویی، در این کاشانه‌ی عورم؟
چسان گویم؟ چسان گریم حدیث قلب رنجورم؟
از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن
نمی‌دانی! چه می‌دانی، که آخر چیست منظورم
تن من لاشه‌ی فقر است و من زندانی زورم!
کجا می‌خواستم مُردن!؟ حقیقت کرد مجبورم

چه شبها تا سحر عریان، به سوز فقر لرزیدم
چه ساعتها که سرگردان، به ساز مرگ رقصیدم
از این دوران آفت‌زا، چه آفتها که من دیدم
سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
فتادم در شب ظلمت، به قعر خاک، پوسیدم
ز بس‌که با لب محنت،‌ زمین فقر بوسیدم

کنون کز خاک غم پُر گشته این صد پاره دامانم
چه می‌پرسی که چون مُردم؟ چسان پاشیده شد جانم؟
چرا بیهوده این افسانه‌های کهنه برخوانم؟
ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهری
که خون دیده، آبم کرد و خاک مُرده‌ها، نانم
همان دهری که بایستی به سندان کوفت دندانم
به جرم این‌که انسان بودم و می‌گفتم : انسانم

ستم، خونم بنوشید و بکوبیدم به بدمستی
وجودم حرف بیجائی شد اندر مکتب هستی
شکست و خرد شد، افسانه شد، روزم به صد پستی
کنون . . . ای رهگذر! در قلب این سرمای سرگردان
برای خدمتم ناچیز کن، آزاده گر هستی
به جای گریه، بر قبرم بکن با خون دل دستی:
که تنها قسمتش زنجیر بود، از عالم هستی

نه غمخواری، نه دلداری، نه کس بودم در این دنیا
در عمق سینه‌ی زحمت، نفس بودم در این دنیا
همه بازیچه‌ی پول و هوس بودم در این دنیا
پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
به شبهای سکوت کاروان تیره بختی‌ها
سرا پا نغمه‌ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا
به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر، با شادی
که تا بیرون کشم از قعر ظلمت، نعش آزادی

از مجموعه اشعار «شکستِ سکوت»

* * *

error: Content is protected !!