عکس یادگاری: احمد شاملو، منصور اوجی (شیراز)

احمد شاملو منصور اوجی

در آن سالها که تلفنهای دستی دوربین‌دار نبود در مناسبت‌ها و دیدار با دوست و عزیزی که هر از چندی میسر می‌شد به یکی از عکاسخانه‌های شهر می‌رفتند و در کنار هم عکسی به یادگار می‌گرفتند. نمونه‌اش این عکس «منصور اوجی»، با «احمد شاملو» در سفری که برای شعرخوانی به شیراز رفته بود. منصور اوجی در خاطراتی که به قلم او در ماهنامه نافه به چاپ رسیده در باره این عکس می‌نویسد:

«دانشگاه پهلوی شیراز در دهه‌ی چهل راه افتاده بود و در همه‌ی رشته‌ها و کارها می‌خواست نشان دهد که سرآمد تمام دانشگاه‌های ایرانی است. یکی از کارهای جالب این دانشگاه دعوت از بزرگان فرهنگ و ادب این مملکت بود برای سخنرانی در تالار دانشکده‌ی پزشکی شیراز. از جمله کسانی که آمدند و سخنرانی کردند؛ انجوی شیرازی بود و مهدی اخوان ثالث، ابراهیم گلستان، سیمین بهبهانی، رضا براهنی و کلی کسان دیگر، یکی از مدعوین به این جلسات، سهراب سپهری بود که ابتدا پذیرفت بیاید ولی در روز موعود تلگراف زد و عذر خواست.

یکی دیگر از مدعوین شاملو بود که آمد ولی ساواک برنامه‌اش را به هم زد و درهای تالار را بستند و جلسه را تعطیل شده اعلام کردند. ولی ما جلسه ی شعر خوانی را در جائی دیگر و در سالنی دیگر رو به راه کردیم: جمعیت زیادی آمد و شاملو پشت تریبون قرار گرفت و شعر «پریا» را خواند. عوامل ساواک فیوز برقی را درآوردند و سالن در تاریکی فرو رفت. فریادی از همه، و دعوت به سکوت. کبریت‌ها و فندک‌ها روشن شدند و بالاخره شمع آوردند و شاملو در آن فضا و در استقبال و کف زدن حضار اشعارش را یکی بعد از دیگری خواند و پرسش‌ها را جواب داد. جمعیت که پراکنده شد برای  خوردن شام به «حاجی بابا» رفتیم. ضمن صرف شام یکی از دوستان شیرازی از شاملو پرسید: «همه‌ی ما شما را شاعری مسئول و متعهد می شناسیم ولی سئوالی برای ما مطرح است؛ در چنین شرایطی که جوانها رو به روی حکومت می‌ایستند و به زندان می‌افتند و کشته می‌شوند شما می‌آئید و اسم کتابهای شعر تان را «آیدا در آینه» و «آید، درخت و خنجر و خاطره» می گذارید. چرا؟» شاملو مدتی سکوت کرد و بعد خیلی راحت و خودمانی توضیح داد: «من سه بار ازدواج کرده‌ام، زن اولم را که بچه‌هایم از اوست، پدرم برایم گرفت (اشرف را می گفت)، هیچ توافقی نداشتیم، جدا شدیم. زن دومم را خودم دوست داشتم و گرفتم (طوسی حائری را میگفت)، از او هم جدا شدم. کاری به سرم‌ آورد که مجبور شدم کُل کتابهایم را در خانه ی او بگذارم و بارانی و کیف دستی ام را بردارم و برای همیشه بیرون بیایم. بیرون آمدم و در غلطیدم. آیدا بود که در چنین شرایط به نجاتم برخاست زیر بغلم را گرفت و بلندم کرد. درست در اوج گرفتاری‌های من به دادم رسید. من به جبران این همه ایثار و محبت، چه دارم به او بدهم جز شعر؟ باغ دارم، ملک دارم، خانه دارم یا پالتو پوست؟ اجازه بدهید از تنها چیزی که دارم، پاره‌ای را هم نثار او کنم.»

و اضافه کرد: «از طرفی، این مسخره بازی‌ها مخصوص این خراب شده است. شما شاعری متعهدتر از «لوئی آراگون» شاعر کمونیست فرانسوی می شناسید؟ ایشان کتابی دارد به اسم «چشمان الیزا». می‌دانید الیزاکیست؟ «الیزاتریوله» زنش است. اسم کتاب شعرش را، چشمان زنش گذاشته است. چرا آراگون حق داشته باشد چنین کند ولی من حق نداشته باشم؟» در جواب شاملو چیزی برای گفتن نداشتیم.

شاملو چند روزی در شیراز بود. فردای آن روز من و حسن شهپری به «پارک هتل» (که برای اقامتش اتاقی در آن گرفته بودیم) رفتیم. قرار بود من دوربین عکاسی ام را بیاورم تا با شاملو عکسی به یادگار بگیریم. فراموش کرده بودم. چه کنیم و چه نکنیم؟ من پیشنهاد کردم که شاملو را به «عکاسی پر» که در همان نزدیکی بود ببریم و عکسی بگیریم و همین کار را هم کردیم. در عکاسی یک بار من با شاملو و یک بار هم سه تایی عکس گرفتیم. عکس ها را عکاس چند روز دیگر رتوش شده تحویل ما داد! و داد ما را در آورد که می بینید.

برگرفته از: ماهنامه نافه، سال اول، شماره ۳ و ۴، مرداد ـ شهریور ۱۳۷۹، ص ۲۲ و ۲۳.

* * *

error: Content is protected !!