«جروشنِک» کریسمس ارامنه

جروشنک کریسمس ارامنه

ما «کریسمس» را بابت همزیستی با ارامنه‌ی مقیم ایران می‌شناسیم. ارامنه که شاخه‌ای از ارتدکس هستند بر این باورند عیسی‌بن‌مریم، ششم ژانویه (۱۶ دی‌ماه) متولد شده و آن را با نام «جروشنک» جشن می‌گیرند. در واقع اگر قرار است کریسمس را به هموطنان ارمنی تبریک بگوییم، باید امروز باشد.

این ترانه که حال و هوای آوازهای کلیسایی را دارد اما ربطی به کریسمس و تولد عیسی مسیح ندارد. به زبان ارمنی است و شنیدنی؛ و بهانۀ یادآوری این‌ روز. ماریام ماتوسیان آن را خوانده است و گویا از آمدن دُرنا یا لک‌لک‌ها می‌گوید و خبرهایی که با خود می‌آورد.

* * *

نصرت کریمی: سنگر خونین (ابوالقاسم لاهوتی)

نصرت کریمی

در اولین بخش از مستند شش قسمتی «نصرت کریمی؛ هنرمند بودن در ایران» ساخته بابک کریمی و مهرداد اسکویی آنجا که صحبت از شیوه تدریس و آموزشهای عبدالحسین نوشین و جایگاه او در تاریخ تئاتر معاصر ایران است؛ نصرت کریمی از آموزش فن بیان در کلاسهای استاد نوشین می‌گوید و سروده‌ای از ابوالقاسم لاهوتی را دکلمه می‌کند.
اجرای این شعر از روی حافظه توسط استاد نصرت کریمی در آستانه هشتاد سالگی نشان از توانایی و حضور ذهن این هنرمند همیشه در یاد دارد. یادش شاد و گرامی‌ باد.


این قطعه «سنگر خونین»‌ نام دارد و ابوالقاسم لاهوتی آن را در سال ۱۳۰۲ از اشعار ویکتور هوگو نویسنده نامدار فرانسه ترجمه کرده است. حکایت نوجوان ۱۲ ساله‌ای که همراه رزم‌آوران اسیر شده است. او از افسر فرمانده جوخه‌ اعدام اجازه می‌خواهد به خانه‌شان که در آن نزدیکی است برود و بعد از وداع با مادر خود به محل برگردد تا تیرباران شود.

* * *

سنگر خونین
رزم‌آوران سنگر خونین شدند اسیر
با كودكی دلیر
به سن دوازده.

ـ آن‌جا بُدی تو هم؟
ـ بله!
با این دلاوران.

ـ پس ما، كنیم جسم تو را هم، نشان به تیر؛
تا آن‌كه نوبت تو رسد، منتظر بمان!

یک‌صف بلند شد همه لول تفنگ‌ها،
آتش جرقه زد؛
تنِ هم‌سنگرانِ او،
غلتان فتاد بر سر خاشاک و سنگها.

ـ «اذنم بده به خانه روم، تا کُنم وداع
با مادر عزیز» ـ (به سلطان فوج گفت)؛
الساعه خواهم آمد.
ـ عجب حقه‌ای زدی!
محکوم  کیستی اگر اصلا‌ً نیامدی؟
خواهی زچنگ ما بگریزی به حرف مفت!؟
ـ سلطان نه! (داد پاسخ او، کودک شجاع)
ـ خانه ات کجاست؟
ـ پهلوی آن چشمه، این طرف؛
ـ ها. . . پس برو.

«چه گول زد او را»
(میان خود؛ سربازها به مسخره گفتند آن‌زمان،)

خِرخِر و نالهٔ دم مرگ دلاوران،
با قاه قاه خنده بُد آغشته؛
ناگهان
شوخی شکست؛ هرکه به حیرت نظرکنان
محکوم خردسال، می‌آمد ز پشت صف!

آمد؛
میان کوچه به دیوار تکیه داد،
خونسرد و بی تزلزل و مغرور، ایستاد؛
آن‌جا که پیکر رفقایش به خون فتاد.
ـ این من! (کشید عربده)
خالی کنید تیر !

اقبال لاهوتی
مسکو ـ مارس ۱۹۲۳ / ۱۳۰۲ خورشیدی
دیوان ابوالقاسم لاهوتی، به کوشش احمد بشیری، انتشارات امیر کبیر، چاپ اول ۱۳۵۸، صفحه ۶۸۹ و ۶۹۰.

* * *

مولوی: رو سر بنه به بالین (احمد شاملو،‌ شهرام ناظری)

شهرام ناظری رو سر بنه به بالین

شعر: مولوی (برگرفته از: دیوان شمس)
دکلمه: احمد شاملو (انتشارات ماهور)
آوازخوان: شهرام ناظری (گروه شمس)
نوازنده‌ی تنبور: سید خلیل عالی‌نژاد

ادامه خواندن مولوی: رو سر بنه به بالین (احمد شاملو،‌ شهرام ناظری)

کیومرث پوراحمد:‌ یادی از او خاطراتش

کیومرث پور احمد

کیومرث پوراحمد را با فیلم‌های «قصه‌های مجید» به یاد می‌آوریم. کتاب «کودکی نیمه‌تمام» زندگی‌نوشت او بود با قلم شیرین خودش. سالها پیش بخش‌هایی از آن را خوانده بودم. ماجراهایی که هر کدام از ما شاید به شکلی آن را تجربه کرده باشیم. شنیدنی هستند. یادش گرامی‌باد.

ادامه خواندن کیومرث پوراحمد:‌ یادی از او خاطراتش

عکس خانوادگی: ناصر ملک‌مطیعی، دختر و همسرش

ناصر ملک مطیعی دختر و همسرش

قمر (مهین)‌ اسکندری، همسر ناصر ملک‌مطیعی بود. دایی او محمد حجازی (مطیع‌الدوله)‌ نویسنده معروف است. عکس مربوط به سالهایی است که مردم در مناسبت‌های مهمی چون نامزدی و ازدواج، یا تولد فرزند به یکی از عکاسخانه‌های شهر می‌رفتند و در کنار هم عکسی به یادگار می‌گرفتند. قاعده‌‌ٔ عکاسان در ثبت عکسهای خانوادگی این بود که فرزند را در وسط عکس، میان پدر و مادر قرار می‌دادند. نشان زندگی مشترک مرد و زنی که در طرفین کودک نشسته‌اند.

● دکلمه شعری از «معینی کرمانشاهی» با صدا و اجرای «ناصر ملک‌مطیعی» (در اینجا ببنید و بشنوید)

*‌ * *

عکس یادگاری: احمد شاملو، منصور اوجی (شیراز)

احمد شاملو منصور اوجی

در آن سالها که تلفنهای دستی دوربین‌دار نبود در مناسبت‌ها و دیدار با دوست و عزیزی که هر از چندی میسر می‌شد به یکی از عکاسخانه‌های شهر می‌رفتند و در کنار هم عکسی به یادگار می‌گرفتند. نمونه‌اش این عکس «منصور اوجی»، با «احمد شاملو» در سفری که برای شعرخوانی به شیراز رفته بود. منصور اوجی در خاطراتی که به قلم او در ماهنامه نافه به چاپ رسیده در باره این عکس می‌نویسد:

ادامه خواندن عکس یادگاری: احمد شاملو، منصور اوجی (شیراز)

عکس خانوادگی: پرویز شاپور، کامیار و فروغ فرخزاد

پرویز شاپور کامیار فروغ فرخزاد

در آن سالهای دور که هر کسی دوربین عکاسی نداشت، در مناسبت‌های مهمی چون نامزدی و ازدواج، یا تولد فرزند به یکی از عکاسخانه‌های شهر می‌رفتند و در کنار هم عکسی به یادگار می‌گرفتند. اعضای خانوادهٔ «پرویز شاپور» خودش بود، «فروغ فرخزاد» همسرش؛ و «کامیار»، که پسرشان بود و این عکس، یادگاری از آن سالها است. قاعده‌‌ٔ عکاسان در ثبت عکسهای خانوادگی این بود که فرزند را در وسط عکس، میان پدر و مادر قرار می‌دادند. نشان زندگی مشترک مرد و زنی که در طرفین کودک نشسته‌اند.

عکس خانوادگی عباس شاپوری، شهریار، پوران شاپوری

* * *

عکس خانوادگی: عباس شاپوری، شهریار، پوران

عباس شاپوری شهریار پوران

عباس شاپوری، نوازنده ویلون برای ساختن آهنگ ترانه‌هایی که عزت روحبخش می‌خواند به منزل او می‌رفت. در آنجا با پوران که خواهر زادهٔ روحبخش بود آشنا شد و چندی بعد در شانزده سالگی پوران با هم ازدواج کردند. سالی بعد صاحب پسری شدند که نامش را شهریار گذاشتند. این عکس یادگاری از این خانواده سه نفره در آن سالها است.

پوران بعد از جدایی از عباس شاپوری با حبیب‌الله روشن‌زاده ـ مفسر ورزشی ـ ازدواج کرد آن دو با هم صاحب دو فرزند به نام «امید» و «آرزو» شدند.

شهریار اما بعد از جدایی پدر و مادرش به لس‌آنجلس می‌رود و در آنجا سر از خلاف در می‌آورد. ناصر رستگارنژاد ـ ترانه‌سرا ـ در مصاحبه‌ای با رادیو آلمان می‌گوید: پوران ضمن صحبت‌هایش با من از پسرش ـ شهریار ـ هم گفت: «هرچه به او گفتم مادرِ تو یک زن مشهوری است. چرا می‌خواهی اسم من را خراب کنی؟ شهریار رعایت من را بکُن. دیدم دارد بچه‌های دیگر من را هم که از روشن‌زاده دارم، خراب می‌کند. این بود که به او گفتم برای ابد باید بروی و من را دیگر نبینی. رفتم یک مجلس ختم گرفتم. لباس سیاه پوشیدم و به همه گفتم «شهریار مُرده.» همه هم باور کردند.»

* * *

پوران: امضاء و اهدا عکس به پسرش «امید»
حکایت ترانه «بیگانه» به روایت «تورج نگهبان»
«رفتی، نگفتی» اولین ترانه و همکاری پوران و عباس شاپوری

* * *

عکس یادگاری: استاد شهریار ـ پژمان بختیاری

محمدحسین شهریار پژمان بختیاری

در آن سالهای دور نه فقط تلفنهای دستی دوربین‌دار نبود تا در هر زمان و مکان و موقعیتی بتوان عکس‌ گرفت و درجا نتیجه را دید و به رؤیت دیگران رساند؛ که مثل سالهای بعد از آن، هر کسی هم دوربین عکاسی نداشت. پس در مناسبت‌های مهمی چون نامزدی و ازدواج، یا تولد فرزند و دیدار با دوست و عزیزی از خانواده که هر از چندی میسر می‌شد، لباسهای نو بر تن، کفش و کلاه می‌کردند و به یکی از عکاسخانه‌های شهر می‌رفتند و در کنار هم عکسی به یادگار می‌گرفتند. نمونه‌اش همین عکس محمدحسین شهریار، با پژمان بختیاری که هر دو شاعر و از دوستان هم بودند. کودک حاضر در عکس به احتمال زیاد مریم دختر کوچکتر استاد شهریار است.

* * *

error: Content is protected !!