خونِ ماه

خون ماه

روی دست شب، روی دست شب این خون کیه؟
این گل پَرپَر، این گل پَرپَر جوون کیه؟
تو سینه‌هامون آتیش‌فشونه
این جوی خون، از خون جوونه
خون جوونه
آسمون غمگین، زمین سیاهه
روی دست شب، روی دست شب این خون کیه؟
این خون کیه؟
این خون ماهه
این خون ماهه
* * *

 

احمد شاملو: آخرِ بازی (صدای شاعر)

احمد شاملو آخر بازی

آخرِ بازی
سروده و صدای:‌ احمد شاملو
موسیقی: مرتضی حنانه

عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرمسارِ ترانه‌های بی‌هنگامِ خویش.

و کوچه‌ها
بی‌زمزمه ماند و صدای پا.

سربازان
شکسته گذشتند،
خسته
بر اسبانِ تشریح،
و لَتّه‌های بی‌رنگِ غروری
نگونسار
بر نیزه‌هایشان.

تو را چه سود
فخر به فلک بَر
فروختن
هنگامی که
هر غبارِ راهِ لعنت‌شده نفرینَت می‌کند؟

تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس‌ها
به داس سخن گفته‌ای.

آنجا که قدم برنهاده باشی
گیاه
از رُستن تن می‌زند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
هرگز
باور نداشتی.

فغان! که سرگذشتِ ما
سرودِ بی‌اعتقادِ سربازانِ تو بود
که از فتحِ قلعه‌ی روسبیان
بازمی‌آمدند.
باش تا نفرینِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادرانِ سیاه‌پوش
ــ داغدارانِ زیباترین فرزندانِ آفتاب و باد ــ
هنوز از سجاده‌ها
سر برنگرفته‌اند!

۲۶ دیِ ۱۳۵۷
لندن

* * *
آثار «احمد شاملو» در سایت «راوی حکایت باقی»

* * *

ایرج جنتی‌عطایی: پل (صدای شاعر)

ایرج جنتی‌عطایی پل

برای خواب معصومانه‌ی عشق
كمک كُن بستری از گُل بسازیم
برای كوچ شب‌هنگام وحشت
كمک كُن با تن هم، پُل بسازیم

كمک كُن سایه‌بونی از ترانه
برای خوابِ ابریشم بسازیم
كمک كُن با كلام عاشقانه
برای زخم شب، مرهم بسازیم

بذار قسمت کنیم تنهایی‌مونو
میونِ سفره‌ی شبِ تو با من
بذار بین من و تو، دستای ما
پُلی باشه واسه از خود گذشتن

تو رو می‌شناسم ای شبگرد عاشق
تو با اسم شب من، آشنایی!
از اندوه تو و چشم تو پیداست
كه از ایل و تبار عاشقایی

تو رو می‌شناسم ای سر در گریبون
غریبگی نكُن با هِق‌هِق من
تنِ شكسته‌تو بسپار به دستِ
ـ نوازش‌های دست عاشق من

به دنبال كدوم حرف و كلامی؟!
سكوتت گفتن تمام حرف‌هاست!
تو رو از تپش قلبت شناختم
تو قلبت، قلب عاشق‌های دنیاست

بذار قسمت کنیم تنهایی‌مونو
میونِ سفره‌ی شبِ تو با من
بذار بین من و تو، دستای ما
پُلی باشه واسه از خود گذشتن

تو با تن‌پوشی از گلبرگ و بوسه
منو به جشن نور و آینه بردی
چرا از سایه‌های شب بترسم
تو خورشیدو به دست من سپردی!

كمک كُن جاده‌های مِه گرفته
منِ مسافرو از تو نگیرن!
كمک كُن تا كبوترهای خسته
رو یخ‌بستگی شاخه نَمیرن!

كمک كُن از مسافرهای عاشق
سراغ مهربونی رو بگیریم
كمک كُن تا برای هم بمونیم
كمک كُن تا برای هم بمیریم

کسی به یاد مریم‌های پَرپَر
کسی به فکر کوچ کفترا نیست
به فکر عاشقای دربدر باش
که غیر از ما، کسی به فکر ما نیست

بذار قسمت کنیم تنهایی‌مونو
میونِ سفره‌ی شبِ تو با من
بذار بین من و تو دستای ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن

* * *

عمران صلاحی: خونه‌ی باهار

عمران صلاحی خونه بهار

«خونه‌‌ی باهار» سروده‌ی عمران صلاحی اول‌بار به سال ۱۳۵۳ در مجموعه‌ای از اشعار او به‌نام  «گریه در آب» به‌چاپ رسید. سالی پیش این شعر مورد توجه آهنگسازانی صاحب ذوق قرار گرفت و به شکل ترانه هم اجرا شد. نمونه‌اش نماهنگ تاثیرگذاری که علی عظیمی آهنگساز و خواننده‌ نام‌آشنا به‌یاد سرنشینان پرواز ۷۵۲ هواپیمایی اوکراین خواند.

ادامه خواندن عمران صلاحی: خونه‌ی باهار

نصرت کریمی: سنگر خونین (ابوالقاسم لاهوتی)

نصرت کریمی

در اولین بخش از مستند شش قسمتی «نصرت کریمی؛ هنرمند بودن در ایران» ساخته بابک کریمی و مهرداد اسکویی آنجا که صحبت از شیوه تدریس و آموزشهای عبدالحسین نوشین و جایگاه او در تاریخ تئاتر معاصر ایران است؛ نصرت کریمی از آموزش فن بیان در کلاسهای استاد نوشین می‌گوید و سروده‌ای از ابوالقاسم لاهوتی را دکلمه می‌کند.
اجرای این شعر از روی حافظه توسط استاد نصرت کریمی در آستانه هشتاد سالگی نشان از توانایی و حضور ذهن این هنرمند همیشه در یاد دارد. یادش شاد و گرامی‌ باد.


این قطعه «سنگر خونین»‌ نام دارد و ابوالقاسم لاهوتی آن را در سال ۱۳۰۲ از اشعار ویکتور هوگو نویسنده نامدار فرانسه ترجمه کرده است. حکایت نوجوان ۱۲ ساله‌ای که همراه رزم‌آوران اسیر شده است. او از افسر فرمانده جوخه‌ اعدام اجازه می‌خواهد به خانه‌شان که در آن نزدیکی است برود و بعد از وداع با مادر خود به محل برگردد تا تیرباران شود.

* * *

سنگر خونین
رزم‌آوران سنگر خونین شدند اسیر
با كودكی دلیر
به سن دوازده.

ـ آن‌جا بُدی تو هم؟
ـ بله!
با این دلاوران.

ـ پس ما، كنیم جسم تو را هم، نشان به تیر؛
تا آن‌كه نوبت تو رسد، منتظر بمان!

یک‌صف بلند شد همه لول تفنگ‌ها،
آتش جرقه زد؛
تنِ هم‌سنگرانِ او،
غلتان فتاد بر سر خاشاک و سنگها.

ـ «اذنم بده به خانه روم، تا کُنم وداع
با مادر عزیز» ـ (به سلطان فوج گفت)؛
الساعه خواهم آمد.
ـ عجب حقه‌ای زدی!
محکوم  کیستی اگر اصلا‌ً نیامدی؟
خواهی زچنگ ما بگریزی به حرف مفت!؟
ـ سلطان نه! (داد پاسخ او، کودک شجاع)
ـ خانه ات کجاست؟
ـ پهلوی آن چشمه، این طرف؛
ـ ها. . . پس برو.

«چه گول زد او را»
(میان خود؛ سربازها به مسخره گفتند آن‌زمان،)

خِرخِر و نالهٔ دم مرگ دلاوران،
با قاه قاه خنده بُد آغشته؛
ناگهان
شوخی شکست؛ هرکه به حیرت نظرکنان
محکوم خردسال، می‌آمد ز پشت صف!

آمد؛
میان کوچه به دیوار تکیه داد،
خونسرد و بی تزلزل و مغرور، ایستاد؛
آن‌جا که پیکر رفقایش به خون فتاد.
ـ این من! (کشید عربده)
خالی کنید تیر !

اقبال لاهوتی
مسکو ـ مارس ۱۹۲۳ / ۱۳۰۲ خورشیدی
دیوان ابوالقاسم لاهوتی، به کوشش احمد بشیری، انتشارات امیر کبیر، چاپ اول ۱۳۵۸، صفحه ۶۸۹ و ۶۹۰.

* * *

علی حاتمی: داستانهای مثنوی (خلیفه و اعرابی)

علی حاتمی

داستان‌های مولوی نام مجموعه‌ای تلویزیونی به کارگردانی «علی حاتمی» شامل شش داستان از مثنوی بود که در سال ۱۳۵۲ ساخته و در نوروز ۱۳۵۳ از شبکهٔ اول تلویزیون ملی ایران پخش شد. هر قسمت از این مجموعه با بیت «خوشتر آن باشد که سر دلبران ـ گفته آید در حدیث دیگران» سرودهٔ مولوی و با صدای احمد شاملو شروع می‌شد. از نگاه علی حاتمی این مجموعه تجربه‌ای برای پیدا کردن امکانات نمایشی در یک اثر ادبی بود.

 

مرد بادیه‌نشینی، کوزه‌ای آب برای خلیفه پیشکش می‌آورد، اما با مشاهده رود دجله، شگفت‌زده و خشمگین می‌شود و خلیفه را با خود به بادیه می‌خواند، تا او از نزدیک، رنج و سختی مردمان بادیه‌نشین را ببیند و . . .

مثنوی مولوی (به روایت علی حاتمی)
کارگردان: علی حاتمی
دستیار کارگردان: حمید یکتا
فیلمبردار: کریم دوامی
دستیار فیلمبردار: پرویز مجتهد سلیمانی
با صدای: احمد شاملو

بازیگران:
جمشید مشایخی
بهروز به‌نژاد
آتش خیر
عباس غفوریان
سرپرست گویندگان:‌ احمد رسول زاده
امور صدا:‌ گوگو کیهان
لباس: زری خوشکام
تدوین: مهدی رجائیان
امور فنی: استودیو فیلمساز
موسیقی: فریدون ناصری

* * *

عکس خانوادگی: ناصر ملک‌مطیعی، دختر و همسرش

ناصر ملک مطیعی دختر و همسرش

قمر (مهین)‌ اسکندری، همسر ناصر ملک‌مطیعی بود. دایی او محمد حجازی (مطیع‌الدوله)‌ نویسنده معروف است. عکس مربوط به سالهایی است که مردم در مناسبت‌های مهمی چون نامزدی و ازدواج، یا تولد فرزند به یکی از عکاسخانه‌های شهر می‌رفتند و در کنار هم عکسی به یادگار می‌گرفتند. قاعده‌‌ٔ عکاسان در ثبت عکسهای خانوادگی این بود که فرزند را در وسط عکس، میان پدر و مادر قرار می‌دادند. نشان زندگی مشترک مرد و زنی که در طرفین کودک نشسته‌اند.

● دکلمه شعری از «معینی کرمانشاهی» با صدا و اجرای «ناصر ملک‌مطیعی» (در اینجا ببنید و بشنوید)

*‌ * *

عکس یادگاری: احمد شاملو، منصور اوجی (شیراز)

احمد شاملو منصور اوجی

در آن سالها که تلفنهای دستی دوربین‌دار نبود در مناسبت‌ها و دیدار با دوست و عزیزی که هر از چندی میسر می‌شد به یکی از عکاسخانه‌های شهر می‌رفتند و در کنار هم عکسی به یادگار می‌گرفتند. نمونه‌اش این عکس «منصور اوجی»، با «احمد شاملو» در سفری که برای شعرخوانی به شیراز رفته بود. منصور اوجی در خاطراتی که به قلم او در ماهنامه نافه به چاپ رسیده در باره این عکس می‌نویسد:

ادامه خواندن عکس یادگاری: احمد شاملو، منصور اوجی (شیراز)

عکس خانوادگی: پرویز شاپور، کامیار و فروغ فرخزاد

پرویز شاپور کامیار فروغ فرخزاد

در آن سالهای دور که هر کسی دوربین عکاسی نداشت، در مناسبت‌های مهمی چون نامزدی و ازدواج، یا تولد فرزند به یکی از عکاسخانه‌های شهر می‌رفتند و در کنار هم عکسی به یادگار می‌گرفتند. اعضای خانوادهٔ «پرویز شاپور» خودش بود، «فروغ فرخزاد» همسرش؛ و «کامیار»، که پسرشان بود و این عکس، یادگاری از آن سالها است. قاعده‌‌ٔ عکاسان در ثبت عکسهای خانوادگی این بود که فرزند را در وسط عکس، میان پدر و مادر قرار می‌دادند. نشان زندگی مشترک مرد و زنی که در طرفین کودک نشسته‌اند.

عکس خانوادگی عباس شاپوری، شهریار، پوران شاپوری

* * *

عکس خانوادگی: عباس شاپوری، شهریار، پوران

عباس شاپوری شهریار پوران

عباس شاپوری، نوازنده ویلون برای ساختن آهنگ ترانه‌هایی که عزت روحبخش می‌خواند به منزل او می‌رفت. در آنجا با پوران که خواهر زادهٔ روحبخش بود آشنا شد و چندی بعد در شانزده سالگی پوران با هم ازدواج کردند. سالی بعد صاحب پسری شدند که نامش را شهریار گذاشتند. این عکس یادگاری از این خانواده سه نفره در آن سالها است.

پوران بعد از جدایی از عباس شاپوری با حبیب‌الله روشن‌زاده ـ مفسر ورزشی ـ ازدواج کرد آن دو با هم صاحب دو فرزند به نام «امید» و «آرزو» شدند.

شهریار اما بعد از جدایی پدر و مادرش به لس‌آنجلس می‌رود و در آنجا سر از خلاف در می‌آورد. ناصر رستگارنژاد ـ ترانه‌سرا ـ در مصاحبه‌ای با رادیو آلمان می‌گوید: پوران ضمن صحبت‌هایش با من از پسرش ـ شهریار ـ هم گفت: «هرچه به او گفتم مادرِ تو یک زن مشهوری است. چرا می‌خواهی اسم من را خراب کنی؟ شهریار رعایت من را بکُن. دیدم دارد بچه‌های دیگر من را هم که از روشن‌زاده دارم، خراب می‌کند. این بود که به او گفتم برای ابد باید بروی و من را دیگر نبینی. رفتم یک مجلس ختم گرفتم. لباس سیاه پوشیدم و به همه گفتم «شهریار مُرده.» همه هم باور کردند.»

* * *

پوران: امضاء و اهدا عکس به پسرش «امید»
حکایت ترانه «بیگانه» به روایت «تورج نگهبان»
«رفتی، نگفتی» اولین ترانه و همکاری پوران و عباس شاپوری

* * *

error: Content is protected !!