
* * *
حکایت ترانه «مرگ قو» به روایت «عباس مهرپویا»
* * *

آخرِ بازی
سروده و صدای: احمد شاملو
موسیقی: مرتضی حنانه
عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرمسارِ ترانههای بیهنگامِ خویش.
و کوچهها
بیزمزمه ماند و صدای پا.
سربازان
شکسته گذشتند،
خسته
بر اسبانِ تشریح،
و لَتّههای بیرنگِ غروری
نگونسار
بر نیزههایشان.
□
تو را چه سود
فخر به فلک بَر
فروختن
هنگامی که
هر غبارِ راهِ لعنتشده نفرینَت میکند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاسها
به داس سخن گفتهای.
آنجا که قدم برنهاده باشی
گیاه
از رُستن تن میزند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
هرگز
باور نداشتی.
□
فغان! که سرگذشتِ ما
سرودِ بیاعتقادِ سربازانِ تو بود
که از فتحِ قلعهی روسبیان
بازمیآمدند.
باش تا نفرینِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادرانِ سیاهپوش
ــ داغدارانِ زیباترین فرزندانِ آفتاب و باد ــ
هنوز از سجادهها
سر برنگرفتهاند!
۲۶ دیِ ۱۳۵۷
لندن
* * *
آثار «احمد شاملو» در سایت «راوی حکایت باقی»
* * *

برای خواب معصومانهی عشق
كمک كُن بستری از گُل بسازیم
برای كوچ شبهنگام وحشت
كمک كُن با تن هم، پُل بسازیم
كمک كُن سایهبونی از ترانه
برای خوابِ ابریشم بسازیم
كمک كُن با كلام عاشقانه
برای زخم شب، مرهم بسازیم
بذار قسمت کنیم تنهاییمونو
میونِ سفرهی شبِ تو با من
بذار بین من و تو، دستای ما
پُلی باشه واسه از خود گذشتن
تو رو میشناسم ای شبگرد عاشق
تو با اسم شب من، آشنایی!
از اندوه تو و چشم تو پیداست
كه از ایل و تبار عاشقایی
تو رو میشناسم ای سر در گریبون
غریبگی نكُن با هِقهِق من
تنِ شكستهتو بسپار به دستِ
ـ نوازشهای دست عاشق من
به دنبال كدوم حرف و كلامی؟!
سكوتت گفتن تمام حرفهاست!
تو رو از تپش قلبت شناختم
تو قلبت، قلب عاشقهای دنیاست
بذار قسمت کنیم تنهاییمونو
میونِ سفرهی شبِ تو با من
بذار بین من و تو، دستای ما
پُلی باشه واسه از خود گذشتن
تو با تنپوشی از گلبرگ و بوسه
منو به جشن نور و آینه بردی
چرا از سایههای شب بترسم
تو خورشیدو به دست من سپردی!
كمک كُن جادههای مِه گرفته
منِ مسافرو از تو نگیرن!
كمک كُن تا كبوترهای خسته
رو یخبستگی شاخه نَمیرن!
كمک كُن از مسافرهای عاشق
سراغ مهربونی رو بگیریم
كمک كُن تا برای هم بمونیم
كمک كُن تا برای هم بمیریم
کسی به یاد مریمهای پَرپَر
کسی به فکر کوچ کفترا نیست
به فکر عاشقای دربدر باش
که غیر از ما، کسی به فکر ما نیست
بذار قسمت کنیم تنهاییمونو
میونِ سفرهی شبِ تو با من
بذار بین من و تو دستای ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن
* * *

«خونهی باهار» سرودهی عمران صلاحی اولبار به سال ۱۳۵۳ در مجموعهای از اشعار او بهنام «گریه در آب» بهچاپ رسید. سالی پیش این شعر مورد توجه آهنگسازانی صاحب ذوق قرار گرفت و به شکل ترانه هم اجرا شد. نمونهاش نماهنگ تاثیرگذاری که علی عظیمی آهنگساز و خواننده نامآشنا بهیاد سرنشینان پرواز ۷۵۲ هواپیمایی اوکراین خواند.

امروز (۸ آذر ماه) هشتاد و پنجمین سالروز تولد «آذر پژوهش» از گویندگان پیشکسوت رادیو ایران است. صدای گوشنواز و دلنشین او را از برنامه گلهای رنگارنگ به یاد داریم و دکلمهٔ شعر «پر کن پیاله را» از «فریدون مشیری» با صدای «محمدرضا شجریان». با آرزوهای خوب برای بانو آذر پژوهش.
بازگشت (طور سینا)
سروده: معینی کرمانشاهی
دکلمه: آذر پژوهش
بازگشتم امشب از میخانه اما مستِ مست
سر درونِ سینه و تنهایِ تنها مستِ مست
در میان کوچهها افتان و خیزان چون نسیـم
جامه وارون کرده و شیدای شیدا، مستِ مست
با سری از بادهی آتش بپـا کُن گرمِ گرم
با دلی دیوانه و رســوایِ رســوا مستِ مست
همچو طوطی در پـسِ آئینهیدل قصهگو
چون کلیم از اشتیــاق طور سینا مستِ مست
با همه شبگردی و دیوانگی از شور عشق
بازگشتم امشب از میخانه اما مستِ مست
* *َ *

ترانههای کوچک غربت
سرود و صدای: احمد شاملو
موسیقی: مرتضی حنانه
* * *
آثار «احمد شاملو» در سایت «راوی حکایت باقی»
* * *
امروز (۳۱ تیر ماه) این «عاشقانه» از احمد شاملو ۴۶ ساله میشود. در سالگشت سرایش این سروده آن را با صدای شاعر بشنویم.
عاشقانه
آنکه میگوید دوستت میدارم
خنیاگر غمگینیست
که آوازش را از دست داده است
ای کاش عشق را
زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من
عشق را
ای کاش زبان سخن بود
□
آنکه میگوید دوستت دارم
دل اندُه گین شبی ست
که مهتابش را می جوید
ای کاش عشق را
زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستارهی گریان
در تمنای من
عشق را
ای کاش زبان سخن بود
۳۱ تیرِ ۱۳۸۵
از مجموعه شعر «ترانههای کوچک غربت»
* * *
آثار «احمد شاملو» در سایت «راوی حکایت باقی»
* * *

فروغ فرخزاد را اکثر ما به عنوان شاعر میشناسیم و بعد «فروغ فیلمساز» که مستند «خانه سیاه است» را ساخته است. در کنار این دو ویژگی ـ یعنی شاعرِ فیلمساز، و کارگردان فیلمی که بیشتر شعر بود ـ ما «فروغ نقاش» را هم داریم. گرچه این جنبه از شخصیت هنری او آنچنان و چندان قوی و شناخته شده نبوده و نیست.
از او که نقاشی را در کلاسهای «علیاصغر پُتگر» آموخته بود، چند تابلوی رنگ و روغن باقی مانده است و چندین طرح که سردستی با مداد گوشهای از کاغذ زیر دستش نقش زده است.
امروز (۳۱ تیر ماه) این طرح از فروغ فرخزاد ۷۰ ساله میشود. او در آن دو خط شعر نه چندان پخته و خام، از «دلِ سادهی دخترانِ جوان» میگوید که میتوان با «عطر و گلی» از آنها دلجویی کرد. فروغ در آن زمان ۲۱ ساله بود. سه ماه بعد، او رسما از همسرش پرویز شاپور جدا شد.
* * *
یادنامهٔ «فروغ فرخزاد» در این سایت
* * *

نامهها
سرودههای: سیدعلی صالحی
دکلمه: خسرو شکیبایی

«کارو» را در نوجوانی شناختم. سالهای اول دبیرستان. روزهایی در هفته در پایان ساعات درس، چند نفر از کلاسبالاییها در یکی از کلاسها جمع میشدند و شعر دکلمه میکردند. یکی هم بود که کم و کاست کارشان را میگفت. بلدترینشان از بَر میخواند و بلندترین شعری که آنجا شنیدم «هذیان یک مسلول» بود. حکایت جوانی مبتلا به سل در آخرین ساعات عمر که به دیدار مادرش میرود و با او از حسرت و آرزومندیهایش میگوید. گفتند نام شاعرش «کارو» است. فردایش رفتم که کتاب شعرش را بخرم. کتابفروش گفت: «کتابش سیاسی و ممنوعه است. سخت گیر میاد.» گیر آوردم. از دستفروشیهایی که کنار خیابان بساط میکنند. کتابی که روی جلد سرخابی رنگ نازکش به خط نستعلیق نوشته شده بود «شکست سکوت»
در آن سن و سال «به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر، با شادی /که تا بیرون کشم از قعر ظلمت، نعش آزادی» را شعر سیاسی میدانستم. ممنوعه بودنش هم لابد برای شعری بود که «کفرنامه» نام داشت.
کمی بعدتر دانستم که برادر ویگن خواننده است و شعر ترانهای که در پایان برنامهٔ داستانهای شب رادیو میشنویم از اوست.
در جوانسالیام اتفاق افتاد که یکی دو بار «کارو» را از نزدیک ببینم که آن داستانش جداست و بماند برای وقتی دیگر. امروز (۲۷ تیر ماه) در سالگرد درگذشت او یادم آمد از شعر «بر سنگ مزار» سرودهی او که در آن کتاب جلد سرخابی خوانده بودم و این اواخر در اینترنت دیدم خودش آن را دکلمه میکند. با حرکات دست و چرخش سر و شانه و در هم کشیدن خطوط صورت. و یادم آمد از آن جمع که در پایان ساعات مدرسه، شعرها را کموبیش با همین حالت دکلمه میکردند. یاد آن روزها بخیر و یاد «کارو» شاد و به یاد باد.
بر سنگِ مزار . . .
الا ای رهگذر! منگر چنین بیگانه بر گورم
چه میخواهی؟ چه میجویی، در این کاشانهی عورم؟
چسان گویم؟ چسان گریم حدیث قلب رنجورم؟
از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن
نمیدانی! چه میدانی، که آخر چیست منظورم
تن من لاشهی فقر است و من زندانی زورم!
کجا میخواستم مُردن!؟ حقیقت کرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان، به سوز فقر لرزیدم
چه ساعتها که سرگردان، به ساز مرگ رقصیدم
از این دوران آفتزا، چه آفتها که من دیدم
سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
فتادم در شب ظلمت، به قعر خاک، پوسیدم
ز بسکه با لب محنت، زمین فقر بوسیدم
کنون کز خاک غم پُر گشته این صد پاره دامانم
چه میپرسی که چون مُردم؟ چسان پاشیده شد جانم؟
چرا بیهوده این افسانههای کهنه برخوانم؟
ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهری
که خون دیده، آبم کرد و خاک مُردهها، نانم
همان دهری که بایستی به سندان کوفت دندانم
به جرم اینکه انسان بودم و میگفتم : انسانم
ستم، خونم بنوشید و بکوبیدم به بدمستی
وجودم حرف بیجائی شد اندر مکتب هستی
شکست و خرد شد، افسانه شد، روزم به صد پستی
کنون . . . ای رهگذر! در قلب این سرمای سرگردان
برای خدمتم ناچیز کن، آزاده گر هستی
به جای گریه، بر قبرم بکن با خون دل دستی:
که تنها قسمتش زنجیر بود، از عالم هستی
نه غمخواری، نه دلداری، نه کس بودم در این دنیا
در عمق سینهی زحمت، نفس بودم در این دنیا
همه بازیچهی پول و هوس بودم در این دنیا
پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
به شبهای سکوت کاروان تیره بختیها
سرا پا نغمهی عصیان ، جرس بودم در این دنیا
به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر، با شادی
که تا بیرون کشم از قعر ظلمت، نعش آزادی
از مجموعه اشعار «شکستِ سکوت»
* * *