بایگانی دسته: چند خط و یک نشان

طفلک «فروغ» (۸)

دستخط فروغ فرخزاد است در تعهدی بر «انجام امور خانه‌داری به بهترین وجه» و «رعایت کامل نظر همسر، در کارهای هنری خود» و قبول این‌که اگر «رعایت کامل همسر» را لحاظ نکرد «نامبرده بدون پرداخت مهریه نسبت به طلاق او اقدام نماید.»
گرچه در این متن نامی از همسر برده نمی‌شود! ولی این دست‌نویس، تاریخ و امضاء دارد و یک خط خوردگی! فروغ، هفت ماه پس از نوشتن این تعهدنامه! در آبان‌ماه آن‌سال از پرویز شاپور طلاق گرفت.

ادامه‌ی خواندن

یاد «فروغ» در خط و خاطرهٔ «گلستان»

این تصویر از دست‌نوشتهٔ «ابراهیم گلستان» اولین بار در سایت فرهنگی «سه‌پنج» منتشر شد؛ با این توضیح که: «متن اندک زمانی بعد از مرگ فروغ فرخزاد نوشته شده است و تایید کنندهٔ علاقهٔ شدید [ابراهیم] گلستان به فروغ، و نشانگر اندوه‌اش از مرگ زود هنگام اوست.»

ادامه‌ی خواندن

حکایت عکس نمای «بانک ملی ایران» به روایت «هادی شفائیه»

در دنیای عکس و عکاسی تصاویری هستند که از نظر تاریخ ثبت اثر، شناسنامه دارند. در روزگار عکاسی دیجیتالی البته ثبت و حک جزییات تاریخ (سال، ماه، روز، ساعت و ثانیه) حتی روی نگاتیو عکس امری عادی و جا افتاده است. ولی شصت سال پیش، این ثبت از تاریخ جزو استثناها محسوب می‌شود. عکسی که دکتر «هادی شفائیه» از نمای ساختمان مرکزی بانک ملی در تهران گرفته از ایندست است.

ادامه‌ی خواندن

«یادگار می‌دهم!»

عکس‌هایی که به دست هنرمند عکاس «هادی شفائیه» از «نیمایوشیج» ثبت شده است، برای بسیاری از ما چشم‌آشنا و شناخته‌شده است. این تصویر را نیما به رسم یادگار در تاریخ سیزدهم خردادماه سال ۱۳۳۴ برای هادی شفائیه (عکاس و مدیر استودیو هادی) امضاء کرده است.

ادامه‌ی خواندن

«خودم قلمی فرمودم!»

نیمایوشیج  را بیشتر به‌عنوان «شاعر» می‌شناسیم، گرچه او چند داستان برای بزرگسالان و شعر و قصهٔ کوتاه برای کودکان هم نوشته است. از دیگر هنرها به نقاشی علاقه داشته و چند طرح و نقاشی از او نیز به یادگار مانده است. یکی از آن چند، همین طرحی‌ست که با مداد از روی عکسی قدیمی از خودش کشیده است. به نظرم آن عکس (دیماه ۱۳۱۳) باید این عکسی باشد که اینجا [+] گذاشته‌ام.

ادامه‌ی خواندن

به این نور تن بسپاریم. به این نور . . .

خط و امضای «کرامت دانشیان» پای برگ وصیت‌نامهٔ‌ خود در ساعت پیش از تیرباران در سپیده‌دم بیست‌ونهم بهمن‌ماه سال ۱۳۵۲ و نام و تایید افراد ناظر بر اجرای حکم اعدام در میدان چیتگر.

ادامه‌ی خواندن

مهر آفرین (نواب‌ صفا، پرویز یاحقی، الهه)

در اینجا ترانه‌ای می‌شنویم به‌نام «مهر آفرین» [. . .] آهنگ گوش‌نواز پرویز یاحقی، صدای خاطره‌انگیز الهه و شعر زیبای اسماعیل نواب صفا.

ادامه‌ی خواندن

این نکبت دارد. صدای شیطان است!

مشکلی که من داشتم ـ در ابتدای کار، پیش از کار شعر ـ پدرم بود (یادش برایم گرامی) که به‌قول معروف قدما روی خوش به بچه نمی‌خواست نشان بدهد؛ به پسرش، به فرزندش. یعنی اخم‌ها درهم کشیده و از این قبیل؛ و من مانده بودم چه کنم!؟

ادامه‌ی خواندن

احمد شاملو ـ عشق عمومی (با یاد مرتضا کیوان)

«مرتضی کیوان» نفر اول از سمت راست ـ سحرگاه ۲۷ مهر ماه ۱۳۳۳

عشق عمومی
سروده و صدای: احمد شاملو
(اعدام گروه اول سازمان نظامی)

ادامه‌ی خواندن

ابتهاج (صدای شاعر) سروستان (برای مرتضی کیوان)

« . . . این شعر رو سال ۱۳۵۲ ساختم. مسگر آباد، گورستان بود. گور مرتضی کیوان هم اونجا بود. اونجا رو کوبیدن. برای اینکه قبرها را از بین ببرن درخت کاشتن.

ادامه‌ی خواندن

واپسین نامهٔ «مرتضی کیوان» پیش از اعدام

برای دیدن تصویر در اندازه بزرگتر روی عکس کلیک کنید

از یادگارهای باقی‌مانده از «مرتضی کیوان»، یکی هم دستخط و نامه‌ای است که ساعتی پیش از اعدام در زندان خطاب به مادر، خواهر و همسرش «پوری سلطانی» نوشته است.

ادامه‌ی خواندن

سال اشک «پوری»

پوراندخت (پوری) سلطانی و «مرتضی کیوان» در ۲۷ خرداد ۱۳۳۳ ازدواج کردند. دوم شهریور ماه دستگیر شدند و ۲۷ مهر سال همان‌سال مرتضی کیوان اعدام شد. [زندگی زناشویی «پوری» و «مرتضا» فقط ۶۹ روز بود.] او، پنج ماه بعد از اعدام کیوان در زندان ماند و پس از آزادی [اسفند ماه ۱۳۳۳]، دو سال در بستر بیماری بود.

ادامه‌ی خواندن

«مرتضی کیوان» و پیرامونیان او

تاریخ صدور کارت عضویت «مرتضی کیوان» در کتابخانهٔ ملی را دیدم (۵ اسفند ۱۳۳۱) و تاریخ پروانهٔ ورود به کتابخانهٔ مجلس شورای ملی «پوری سلطانی» همسر او که دقیقا سه‌سال و دو ماه بعد (۵ دی ۱۳۳۴) است. یاد آمد از جایگاهی که مرتضی کیوان در جمع هنرمندان و اهل قلم و ادبیات داشت. [+]

ادامه‌ی خواندن

عکس‌های خانوادگی «نیمایوشیج» از «هادی شفائیه»

برای دیدن عکس در سایز بزرگ روی آن کلیک کنید

پنجشبنه ۶ اردیبهشت ۱۳۳۵
رفتم با زنم و بچه‌ام پیش هادی عکس برداشتم . . .

ادامه‌ی خواندن

حکایت مهدی اخوان‌ثالث و کوهنوردی «اشکبوس»

در تمام عصرها پنجشنبه [مهدی اخوان‌ثالث] به من زنگ می‌زد و می‌گفت «کوه خوش گذشت؟» یا «در کوه چه خبر بود؟» یک بار سال ۱۳۶۴ یا ۱۳۶۵ او را با هزار حیله و مقدمات به کوه بردیم. به همین مسیر درکه که هر پنجشنبه می‌رویم. آن تنها سفر کوه اخوان بود که به او و همه ما بسیار خوش گذشت.

ادامه‌ی خواندن

«کودکانه»، یادمانده‌های جوان‌سالی به دوران پیرانه‌سری

به سنت روزهای آخر سال داشتم دفتر و پوشه‌های قدیمی را «خانه‌تکانی» می‌کردم! که برخوردم به این بریده روزنامه. رنگ رخسارش خبر از گذشت زمان می‌داد. یادم نیست کدام روزنامه بود و دقیقا مربوط به چه روز و سال است. شاید یکی از سال‌های نیمۀ پنجاه در ایران و احتمالا روزنامۀ کیهان آن دوران. دو خبر در این بریده از آن روزنامه آمده است. یکی:

ادامه‌ی خواندن