محمدعلی فردین ۱۸ فروردین سال ۱۳۷۹ در تهران درگذشت. مراسم خاکسپاری او یکی از بهیادماندنیترین بدرقههایی بود که مردم در وداع با هنرمند محبوب خود نشان دادند. شرکت انبوه مردم در این مراسم، و در میان آنها، جوانانی با لباسهای منقش به تصویر فردین، نسلی که بعد از انقلاب و کنار ماندن فردین از سینما بهدنیا آمده بود؛ پرسشی تازه شد برای اهل تحقیق در مسائل و مقولات مربوط به جامعهشناسی اجتماعی.
عطاالله خرم از جمله هنرمندانی بود که در آهنگسازی با استفاده از ماندولین و گیتار ریتمهای شاد و پر تحرک موسیقی غربی را به کار میگرفت. هنرمند پُرکاری بود و ساختن بیش از ۴۵۰ قطعه آهنگ و ترانه را در کارنامهی خود دارد. برگزیدهای از مجموعه آثار او را با صدای خوانندگان مختلف در جعبه موسیقی زیر بشنوید.
در اولین بخش از مستند شش قسمتی «نصرت کریمی؛ هنرمند بودن در ایران» ساخته بابک کریمی و مهرداد اسکویی آنجا که صحبت از شیوه تدریس و آموزشهای عبدالحسین نوشین و جایگاه او در تاریخ تئاتر معاصر ایران است؛ نصرت کریمی از آموزش فن بیان در کلاسهای استاد نوشین میگوید و سرودهای از ابوالقاسم لاهوتی را دکلمه میکند.
اجرای این شعر از روی حافظه توسط استاد نصرت کریمی در آستانه هشتاد سالگی نشان از توانایی و حضور ذهن این هنرمند همیشه در یاد دارد. یادش شاد و گرامی باد.
این قطعه «سنگر خونین» نام دارد و ابوالقاسم لاهوتی آن را در سال ۱۳۰۲ از اشعار ویکتور هوگو نویسنده نامدار فرانسه ترجمه کرده است. حکایت نوجوان ۱۲ سالهای که همراه رزمآوران اسیر شده است. او از افسر فرمانده جوخه اعدام اجازه میخواهد به خانهشان که در آن نزدیکی است برود و بعد از وداع با مادر خود به محل برگردد تا تیرباران شود.
* * *
سنگر خونین
رزمآوران سنگر خونین شدند اسیر
با كودكی دلیر
به سن دوازده.
ـ آنجا بُدی تو هم؟
ـ بله!
با این دلاوران.
ـ پس ما، كنیم جسم تو را هم، نشان به تیر؛
تا آنكه نوبت تو رسد، منتظر بمان!
یکصف بلند شد همه لول تفنگها،
آتش جرقه زد؛
تنِ همسنگرانِ او،
غلتان فتاد بر سر خاشاک و سنگها.
ـ «اذنم بده به خانه روم، تا کُنم وداع
با مادر عزیز» ـ (به سلطان فوج گفت)؛
الساعه خواهم آمد.
ـ عجب حقهای زدی!
محکوم کیستی اگر اصلاً نیامدی؟
خواهی زچنگ ما بگریزی به حرف مفت!؟
ـ سلطان نه! (داد پاسخ او، کودک شجاع)
ـ خانه ات کجاست؟
ـ پهلوی آن چشمه، این طرف؛
ـ ها. . . پس برو.
«چه گول زد او را»
(میان خود؛ سربازها به مسخره گفتند آنزمان،)
خِرخِر و نالهٔ دم مرگ دلاوران،
با قاه قاه خنده بُد آغشته؛
ناگهان
شوخی شکست؛ هرکه به حیرت نظرکنان
محکوم خردسال، میآمد ز پشت صف!
آمد؛
میان کوچه به دیوار تکیه داد،
خونسرد و بی تزلزل و مغرور، ایستاد؛
آنجا که پیکر رفقایش به خون فتاد.
ـ این من! (کشید عربده)
خالی کنید تیر !
اقبال لاهوتی
مسکو ـ مارس ۱۹۲۳ / ۱۳۰۲ خورشیدی
دیوان ابوالقاسم لاهوتی، به کوشش احمد بشیری، انتشارات امیر کبیر، چاپ اول ۱۳۵۸، صفحه ۶۸۹ و ۶۹۰.
داستانهای مولوی نام مجموعهای تلویزیونی به کارگردانی «علی حاتمی» شامل شش داستان از مثنوی بود که در سال ۱۳۵۲ ساخته و در نوروز ۱۳۵۳ از شبکهٔ اول تلویزیون ملی ایران پخش شد. هر قسمت از این مجموعه با بیت «خوشتر آن باشد که سر دلبران ـ گفته آید در حدیث دیگران» سرودهٔ مولوی و با صدای احمد شاملو شروع میشد. از نگاه علی حاتمی این مجموعه تجربهای برای پیدا کردن امکانات نمایشی در یک اثر ادبی بود.
مرد بادیهنشینی، کوزهای آب برای خلیفه پیشکش میآورد، اما با مشاهده رود دجله، شگفتزده و خشمگین میشود و خلیفه را با خود به بادیه میخواند، تا او از نزدیک، رنج و سختی مردمان بادیهنشین را ببیند و . . .
مثنوی مولوی (به روایت علی حاتمی)
کارگردان: علی حاتمی
دستیار کارگردان: حمید یکتا
فیلمبردار: کریم دوامی
دستیار فیلمبردار: پرویز مجتهد سلیمانی
با صدای: احمد شاملو
قمر (مهین) اسکندری، همسر ناصر ملکمطیعی بود. دایی او محمد حجازی (مطیعالدوله) نویسنده معروف است. عکس مربوط به سالهایی است که مردم در مناسبتهای مهمی چون نامزدی و ازدواج، یا تولد فرزند به یکی از عکاسخانههای شهر میرفتند و در کنار هم عکسی به یادگار میگرفتند. قاعدهٔ عکاسان در ثبت عکسهای خانوادگی این بود که فرزند را در وسط عکس، میان پدر و مادر قرار میدادند. نشان زندگی مشترک مرد و زنی که در طرفین کودک نشستهاند.
در آن سالهای دور که هر کسی دوربین عکاسی نداشت، در مناسبتهای مهمی چون نامزدی و ازدواج، یا تولد فرزند به یکی از عکاسخانههای شهر میرفتند و در کنار هم عکسی به یادگار میگرفتند. اعضای خانوادهٔ «پرویز شاپور» خودش بود، «فروغ فرخزاد» همسرش؛ و «کامیار»، که پسرشان بود و این عکس، یادگاری از آن سالها است. قاعدهٔ عکاسان در ثبت عکسهای خانوادگی این بود که فرزند را در وسط عکس، میان پدر و مادر قرار میدادند. نشان زندگی مشترک مرد و زنی که در طرفین کودک نشستهاند.
عباس شاپوری، نوازنده ویلون برای ساختن آهنگ ترانههایی که عزت روحبخش میخواند به منزل او میرفت. در آنجا با پوران که خواهر زادهٔ روحبخش بود آشنا شد و چندی بعد در شانزده سالگی پوران با هم ازدواج کردند. سالی بعد صاحب پسری شدند که نامش را شهریار گذاشتند. این عکس یادگاری از این خانواده سه نفره در آن سالها است.
پوران بعد از جدایی از عباس شاپوری با حبیبالله روشنزاده ـ مفسر ورزشی ـ ازدواج کرد آن دو با هم صاحب دو فرزند به نام «امید» و «آرزو» شدند.
شهریار اما بعد از جدایی پدر و مادرش به لسآنجلس میرود و در آنجا سر از خلاف در میآورد. ناصر رستگارنژاد ـ ترانهسرا ـ در مصاحبهای با رادیو آلمان میگوید: پوران ضمن صحبتهایش با من از پسرش ـ شهریار ـ هم گفت: «هرچه به او گفتم مادرِ تو یک زن مشهوری است. چرا میخواهی اسم من را خراب کنی؟ شهریار رعایت من را بکُن. دیدم دارد بچههای دیگر من را هم که از روشنزاده دارم، خراب میکند. این بود که به او گفتم برای ابد باید بروی و من را دیگر نبینی. رفتم یک مجلس ختم گرفتم. لباس سیاه پوشیدم و به همه گفتم «شهریار مُرده.» همه هم باور کردند.»
امروز (۸ آذر ماه) هشتاد و پنجمین سالروز تولد «آذر پژوهش» از گویندگان پیشکسوت رادیو ایران است. صدای گوشنواز و دلنشین او را از برنامه گلهای رنگارنگ به یاد داریم و دکلمهٔ شعر «پر کن پیاله را» از «فریدون مشیری» با صدای «محمدرضا شجریان». با آرزوهای خوب برای بانو آذر پژوهش.
«سریع زندگی کن، به شدت عشق بورز، جوان بمیر!» (Live Fast, Love Hard, Die Young) نام ترانهای در سبک کانتری (country music) با صدا و سروده فورن یانگ (Faron Young) که در سال ۱۹۵۵ اجرا شد.
در سال ۱۹۷۰ با مرگ «جیمی هندریکس» در ۲۷ سالگی و سال بعد از آن «جنیس چاپلین» که او نیز در ۲۷ سالگی درگذشت شعار موسیقی راک (Rock music) شد.
سبک موسیقی «رامش» البته راک نبود؛ هر چند او این عکس را زیر پلاکادری با همین شعار گرفته است. احتمالا باید از ابتکارات «عکاسی افشین» واقع در نبش جنوبی میدان ولیعهد در آن سالها باشد.
پانویس راوی:
● به جز جیمی هندریکس (James Marshall Hendrix)، جنیس چاپلین (Janis Lyn Joplin) و برایان جونز (Brian Jones)، ایمی واینهاوس (Amy Jade Winehouse) ترانهسرا و خوانندهٔ انگیسی از جمله خوانندگانی بودند که در ۲۷ سالگی درگذشتند. این مرگ و میرها در این سن باعث شد نزد هوادارن و خوانندگان ذهینتی با عنوان «کلوب ۲۷» شکل بگیرد. کرت کوبین (Kurt Donald Cobain) که به گفته مادر و خواهرش همواره از علاقهاش به این کلوپ صحبت میکرد نیز در ۲۷ سالگی به زندگی خود پایان داد.
در آن سالهای دور نه فقط تلفنهای دستی دوربیندار نبود تا در هر زمان و مکان و موقعیتی بتوان عکس گرفت و درجا نتیجه را دید و به رؤیت دیگران رساند؛ که مثل سالهای بعد از آن، هر کسی هم دوربین عکاسی نداشت. پس در مناسبتهای مهمی چون نامزدی و ازدواج، یا تولد فرزند و دیدار با دوست و عزیزی از خانواده که هر از چندی میسر میشد، لباسهای نو بر تن، کفش و کلاه میکردند و به یکی از عکاسخانههای شهر میرفتند و در کنار هم عکسی به یادگار میگرفتند. نمونهاش همین عکس محمدحسین شهریار، با پژمان بختیاری که هر دو شاعر و از دوستان هم بودند. کودک حاضر در عکس به احتمال زیاد مریم دختر کوچکتر استاد شهریار است.