مولوی ـ رو سر بنه به بالین (احمد شاملو،‌ شهرام ناظری)

بیست و ششم آذر (۱۷ دسامبر)، مصادف است با سالمرگ مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی) [۱]. شاعر اندیشمندی که بیشتر او را با دفترهای شش‌گانۀ «مثنوی معنوی» و سرایندۀ «دیوان کبیر شمس» می‌شناسیم.

حکایت آخرین غزل این شاعر بزرگ را که ساعتی پیش از مرگ سرود به روایت «دکتر شفیعی‌کدکنی»، دکلمۀ این سروده را با صدای «احمد شاملو» و آواز «شهرام ناظری» همراه با نوای تنبور «سید خلیل عالی‌نژاد» بشنوید.

شعر: مولوی (برگرفته از: دیوان شمس)
دکلمه: احمد شاملو (انتشارات ماهور)
آوازخوان: شهرام ناظری (گروه شمس)
نوازنده‌ی تنبور: سید خلیل عالی‌نژاد

اشعار مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی)، به‌ویژه غزلیات او در «دیوان شمس»، از جمله سروده‌هایی است که بیش از هر شاعر و ترانه‌سرای دیگری دست‌مایۀ آهنگ‌سازان و خوانندگان در حوزۀ موسیقی سنتی ایران بوده است. چه بسا از یک غزل او، چندین اجرای متفاوت را با صدای خوانندگان مختلف شنیده باشید.

غزلیات شمس، در خوانش روان و در ذات خود آهنگین است. عامۀ مردم گزیده‌هایی از آن را در اجرا به‌شکل تصنیف و آواز در برنامه‌های وزینی چون «گلهای جاودان» شنیده بودند.

سال ۱۳۵۱ به ابتکار «احمدرضا احمدی» در «کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان»، چند غزل برگزیده‌تر با دکلمه‌ و صدای «احمد شاملو» همراه با موسیقی «فریدون شهبازیان» ضبط و در یک صفحۀ گرامافون منتشر شد. و این اولین بار بود که «شمس مولانا» از اندرون صفحات «دیوان کبیر» بیرون آمده و در دسترس و مورد استقبال عام قرار می‌گرفت.

بیست و دو سالی بعد در سال ۱۳۷۳، یک‌بار دیگر «احمد شاملو» چند غزل دیگر از مولوی را ـ و این‌بار با موسیقی «فرهاد فخرالدینی» توسط موسسۀ فرهنگی «ماهور» ـ دکلمه و به شکل سی‌دی منتشر کرد.

آخرین غزل سرودۀ «مولانا» (رو سر بنه به بالین) یکی از این چند غزل زیبا و شنیدنی این مجموعه بود. این غزل اما پانزده سالی پیش از آن [سال ۱۳۵۸]، با صدای «شهرام ناظری» در اجرایی زنده همراه با «گروه شمس» خوانده و به‌گوش علاقمندان موسیقی و مولانا آشنا بود.

این کنسرت که سرپرستی و رهبری‌ آن را کیخسرو پورناظری (علی ناظری آن‌سالها) عهده‌دار بود با همان کیفیت ضبط غیر استودیویی (زنده یا سر صحنه)، به نام «صدای سخن عشق» به بازار آمد و تا امروز در موسیقی مقامی و عرفانی ایران، اثری ماندگار و خاطره‌انگیز است.

آواز «رو سر بنه به بالین» اوج بلند مجموعه‌ای بود که در این کار ارائه می‌شد. این آواز را «سید خلیل عالی‌نژآد» با نوای تنبور خود همراهی می‌کرد و صدای «شهرام ناظری» در این اجرای زنده، خوشتر از همیشه آن کلام و نوا را بر هم می‌نشاند.

* * *

رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کُن
ترکِ منِ خرابِ شبگردِ مُبتلا کُن

ماییم و موجِ سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا، خواهی بُرو جفا کُن

از من گریز! تا تو هم در بلا نیفتی
بُگزین رهِ سلامت، ترکِ رهِ بلا کُن

ماییم و آبِ دیده در کُنجِ غم خزیده
بر آبِ دیدۀ ما صد جای آسیا کُن

خیره‌ کُشی‌ست، ما را، دارد دلی چو خارا
بُکشد کسش نگوید: «تدبیرِ خونبها کُن»

بر شاهِ خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زردروی عاشق، تو صبر کُن، وفا کُن

دردی‌ست غیرِ مُردن، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کُن

در خواب، دوش، پیری در کویِ عشق دیدم
با دست اشارتم کرد کز عزم سوی ما کُن

گر اژدهاست بر رَه، عشق است چون زُمرد
از برق این زُمرد، هین، دفعِ اژدها کُن [۲]

غزل شمارۀ ۷۴۵ از کتاب: «غزلیات شمس تبریز»، مقدمه، گزینش و تفسیر: محمدرضا شفیعی کدکنی، انتشارات سخن، تهران جلد دوم،  صفحۀ ۱۰۲۱

* * *

[۱] افلاکی، در «مناقب‌العارفین»، در باب این غزل که آخرین سرودۀ مولاناست گوید: «و گویند: حضرت سلطان ولد [در مرض فوتِ مولانا] از خدمتِ بی‌حد و ذلت بسیار و بی‌خوابی به غایت ضعیف شده بود، دایم نعره‌ها می‌زد و جامه‌ها را پاره می‌کرد و نوحه‌ها می‌نمود و اصلا نمی‌غنود. همان شب، حضرت مولانا فرمود که: «بهاءالدین! من خوشم، برو سری بنه (=استراحتی بکُن) و قدری بیاسا.» چون حضرتِ وَلد سر نهاد (=تسلیم امر شد) و روانه شد این غزل را فرمود و حضرت «چلبی حُسام‌الدین» می‌نوشت و اشک‌های خونین می‌ریخت. شعر: رو سر بنه به بالین . . . الی آخره. و غزل آخرین که فرمودند این است.»

دکتر شفیعی کدکنی، در مقدمه‌اش بر دیوان غزلیات شمس تبریز، همین نقل از «افلاکی» را ساده‌تر و با قلمی روان روایت کرده است:

«مولانا هنگام غروب آفتاب به روز یک‌شنبه ‌پنجم جمادی‌الاخر از سال ششصد و هفتاد و دو [۲۶ آذر ماه از سال ۶۵۲ خورشیدی، برابر با ۱۷ دسامبر ۱۲۷۳ میلادی] زندگی را بدورد گفت. در آخرین لحظه‌های زندگیش، پسرش بهاءالدین وَلد سخت بی‌تابی می‌کرد و از فرط بی‌خوابی و خستگی روزها و روزها در رنج بود. مولانا از او خواست تا اندکی بیاساید و او پس از ادای احترام روانه شد. مولانا این غزل را آغاز کرد و حُسام‌الدین اشک می‌ریخت و می‌نوشت. رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن ـ ترک من خراب شبگرد مبتلا کُن . . .» برگرفته از مقدمۀ کتاب: «غزلیات شمس تبریز»، مقدمه، گزینش و تفسیر: محمدرضا شفیعی کدکنی، انتشارات سخن، تهران جلد اول، ص. ۳۴-۳۳

[۲] از برق این زُمرد، هین، دفعِ اژدها کُن
به عقیدهٔ بسیار رایج در کتب ادب و نیز کتاب‌های مربوط به احجار کریمه که: اگر زمرد را در برابر چشم افعی بگیرند، افعی کور می‌شود. تنها کسی که از قدما به انکار این عقیده پرداخته ابوریحان بیرونی است که گفته است: «چند نوع زمرد بر چند نوع مار افعی تجربه کردم و هیچ اثر نکرد. بعد از آن مماس چشم افعی کردم، زمانی بسیار، هم هیچ اثر نکرد. بعد از آن قدری بسودم و درچشم افعی کردم. هم هیچ اثر نکرد. مر مرا مُحقق و مُصدق شد که خاصیت، هر چند مشهور است و ضرب‌المثل گشته، اصلی ندارد و تواتُر نیز اعتبار ندارد.» (عرایس الجواهر، ۵۶) برگرفته از: کتاب: «غزلیات شمس تبریز»، مقدمه، گزینش و تفسیر: محمدرضا شفیعی کدکنی، انتشارات سخن، تهران جلد اول. پانویس صفحهٔ ۳۶۰

* * *

برگشت به «یادنامهٔ احمد شاملو»

* * *

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterShare on RedditEmail this to someone