
اینروزها همانطور که خوانده و میدانید و خبردار شدهاید، کتاب زندگینامۀ «بهرزو وثوقی» بازیگر توانا و مشهور سینمای ایران، بعد از مدتها انتظار چاپ و منتشر شد. کتاب به نثر و نوشتار «ناصر زراعتی» است که خود دستی در داستاننویسی معاصر و نقد فیلم دارد.

اینروزها همانطور که خوانده و میدانید و خبردار شدهاید، کتاب زندگینامۀ «بهرزو وثوقی» بازیگر توانا و مشهور سینمای ایران، بعد از مدتها انتظار چاپ و منتشر شد. کتاب به نثر و نوشتار «ناصر زراعتی» است که خود دستی در داستاننویسی معاصر و نقد فیلم دارد.

در تاریکی
نوشتۀ «احمد محمود»
با صدای: راوی حکایت باقی
اجرا: چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۸۲
«مهشید امیرشاهی» که حالا در فرانسه مقیم است، در موخره کتاب «در حضر»، در معرفی خود مینویسد:
«گمان نمیکنم تاریخ تولد و شماره شناسنامه و نام مادر و شغل پدر من برای هیچ كس جز مأمورین ثبت احوال چندان جالب باشد. بنابراین مرا از رنج نوشتن این مشخصات و خوانندگان را از ملال خواندن آن معاف دارید. به علاوه برای زنی كه كمكم صبحها با كنجكاوی دنبال رشتههای تازه موی سفید میگردد، و با دلهره چین زیر چشمها را معاینه میکند، صحبت از سن و سال خوشایند نیست. اصرار به دانستن هم دور از ظرافت است. . .»

«یادی از «اول مهر»
با صدای: راوی حکایت باقی
اجرا: پنجشنبه اول مهر ماه ۱۳۷۸

«نصرت کریمی» را کمتر کسی است که نشناسد. بازیگر قدیمی و توانای تئاتر، سینماگر و کارگردان معروف فیلم «محلل»، استاد فن بیان، صورتگر و مجمسهساز، پرورندۀ انواع کاکتوس! نویسنده، مترجم و صاحب بسیاری کمالات دیگر.
چندی پیش در فصلنامه «بخارا»، چاپ ایران، مطلبی به قلم او منتشر شده بود که بنا به نوشتۀ خودشان: از سر تفنن، و بعد از مطالعۀ کتاب «مغز، آخرین مرز» نوشته دکتر «ریچارد رستاک»، به ترجمه «هوشنگ گودرزی»، قلمی شده.
ایشان با توجه به این نکته که مغز انسان ثمرۀ میلیونها سال تکامل بیولوژیک بوده، و با نظر به تقسیمبندی مغز آدمی به دو نیمکره: یکی مربوط به امور عاطفی، احساسی، اشراقی و الهامی، و دیگری مرتبط با امور عقلانی، منطقی و علمی است، تاریخ تحولات جوامع بشری را در ده ماده به این شرح خلاصه کردهاند.

تاریخ تحولات جوامع بشری در ده ماده، به روایت «نصرت کریمی»
• اول: من، باید بخورم. [تسلط مغز خزندگی]
• دوم: فقط خانوادهام حق دارد بخورد. [تسلط مغز پستانداری]
• سوم: زنده باشد ایل و تبار من، تا سیر بخورد. [تسلط مغز انسانی ماقبل تاریخ]
• چهارم: جاوید همشهریان اصیل من، صاحبان بردگان، که در رفاه کامل بخورند. [عصر بردگی]
• پنجم: زارعین من اندکی بخورند، تا در زمینهای من کار کنند، که من و مالکین دیگر هرچه بیشتر بخوریم. [فئودالیسم]
• ششم: پاینده باد افراد ملت من، تا بیش از ملل دیگر بخورند. [ملیگرایی عصر صنعتی]
• هفتم: نژدادهای زرد و سرخ و سیاه، برای نژاد سفید بیگاری کنند، تا نژاد برتر من، تا خرخره بخورد. [امپریالیسم و فاشیسم]
• هشتم: پیروز هم طبقه من، که آنچه تا دیروز نخورده است، به اندازۀ شایستگی بخورد. [سوسیالیسم]
• نُهم: من، تو، او، همه یکتن. «ما»، و نه من، نوع بشر، گرد سفرۀ ارض، به نسبت احتیاج، حیوانات و نباتات را بخورند. [کمونیسم]
• دهم: بشریت، خانواده من. کرۀ زمین، خانۀ من. منظومه شمسی، وطن من. و میلیونها کهکشان، جهان هستی من. هیچکس بیشتر نخورد، و احدی کمتر نه. [عصر آرزومندی؟!!]
* * *

من بودم، حاجی نصرت، رضا پونصد، علی فرصت، آره و اینا خیلی بودیم.
ادامه خواندن فیلم «قیصر» و قضیۀ آن سانسور «سه حرفی!»

راوی این حکایت قصد جمعآوری خاطراتی را دارد که بهنوعی با «ترانه مرا ببوس» پیوند دارد، و با به اجرای آن در موقعیت و مناسبتهای مختلف اشاره شده، و همچنین آن دسته از شایعه و روایاتی که «افسانههای پیرامون ترانۀ مرا ببوس» نام دارد. حکایاتی که در نبود روایت درست از ماجرا، خود بهجای تاریخ و واقعیت نشستهاند و ملاک قرار میگیرند.
حال اینکه چرا نه فقط تاریخ و سابقۀ این ترانه، که واقعیت خیلی از رخدادهای فرهنگی ادبی سیاسی کشور ما، در چنبرهای از شایعه و تحریف، و یا غباری از حدس و گمان و اطلاعات شفاهی مغشوش و مخدوش گرفتار و دچار است، خود حدیث دیگری است که بماند.
ادامه خواندن تاریخچه ترانهی «مرا ببوس» به روایت «راوی حکایت باقی»

از شایعات همهگیر مربوط به ترانۀ «مرا ببوس» یکی هم آنکه در همان ایام، مردمان گفتند و باور کردند که شعر این ترانۀ غمگین و درعین حال شورانگیز را سرهنگ ژاندارمرى «عزت الله سیامک»، از رهبران سازمان نظامی حزب توده ایران، پیش از اعدام در۲۷ مهر ماه ۱۳۳۳ در زندان و در وصف سرنوشت غمانگیز افسرانی که اعدام میشدند، سروده است.

راوی این حکایت قصد جمعآوری خاطراتی را دارد که بهشکل مکتوب در کتابهای مختلف چاپ و منتشر شده. خاطراتی که بهنوعی با «ترانه مرا ببوس» پیوند دارد، و با به اجرای آن در موقعیت و مناسبتهای مختلف اشاره شده، و همچنین آن دسته از شایعه و روایاتی که «افسانههای پیرامون ترانۀ مرا ببوس» نام دارد. حکایاتی که در نبود روایت درست از ماجرا، خود بهجای تاریخ و واقعیت نشستهاند و ملاک قرار میگیرند.

گرچه خلق «ترانه» در تلفیقی از شعر و موسیقی و صدا شکل میگیرد، و غالبا در یک مثلث هنری مرکب از «ترانهسرا»، «آهنگساز» و «خواننده» تکمیل و عرضه میشود، ولی گویا نزد ما ایرانیان، این بیشتر «خوانندۀ» ترانه است که شناخته شدهتر است، و ما غالبا ترانه مورد نظرمان را با نام خوانندۀ آن بهیاد و زبان میآوریم. مثل: «الهۀ ناز بنان»، «جمعۀ فرهاد» و «مرا ببوس گلنراقی».