در آن سالهای دور نه فقط تلفنهای دستی دوربیندار نبود تا در هر زمان و مکان و موقعیتی بتوان عکس گرفت و درجا نتیجه را دید و به رؤیت دیگران رساند؛ که مثل سالهای بعد از آن، هر کسی هم دوربین عکاسی نداشت. پس در مناسبتهای مهمی چون نامزدی و ازدواج، یا تولد فرزند و دیدار با دوست و عزیزی از خانواده که هر از چندی میسر میشد، لباسهای نو بر تن، کفش و کلاه میکردند و به یکی از عکاسخانههای شهر میرفتند و در کنار هم عکسی به یادگار میگرفتند. نمونهاش همین عکس محمدحسین شهریار، با پژمان بختیاری که هر دو شاعر و از دوستان هم بودند. کودک حاضر در عکس به احتمال زیاد مریم دختر کوچکتر استاد شهریار است.
«آرامش در حضور دیگران» نخستین فیلم بلند ناصر تقوایی در سال ۱۳۴۹ بر اساس قصهای به همین نام از کتاب واهمههای بینام و نشان نوشته غلامحسین ساعدی ساخته شده است. این فیلم پس از نمایش در جشن هنر شیراز (شهریور ۱۳۴۹) توقیف شد؛ تا در فروردین ۱۳۵۲ که برای چند شب در سینما کاپری تهران به نمایش درآمد اما به خاطر اعتراض جامعۀ پرستاران دوباره از اکران آن جلوگیری شد و پس از آن هرگز اجازۀ نمایش عمومی نگرفت.
در این فیلم از شاعران نامآشنای معاصر نقشهایی را با نام اصلی خود بازی کردهاند. ناصر تقوایی در مورد بازی منوچهر آتشی و محمدعلی سپانلو گفته است:
«وقتی احتیاج به نقش خاصی داری، چه بهتر که بگردی و همان آدمها را در جامعه پیدا کنی و از او فیلم بگیری. این خیلی طبیعیتر است. دروغی هم نیست. بازی کردن آتشی و سپانلو در آرامش در حضور دیگران درست بههمین دلیل است. آنها بهخصوص در آن فصل مربوط به کافه، نقش خودشان را بازی میکنند.»
فصل مورد نظر ناصر تقوایی را برگرفته از فیلم در آرامش دیگران در کلیپ زیر ببینید.
پانویس:
● پرتو نوریاعلاء (بازیگر نقش ملیحه در فیلم) که در آن سال همسر محمدعلی سپانلو بود در بخش ششم کتاب خاطرات خود مینویسد:
«در فیلم آرامش در حضور دیگرانناصر تقوایی قرار شد من و زندهیادان منوچهر آتشی، محمدعلی سپانلو و علی نراقی، مجانی در فیلم او بازی کنیم. محل فیلمبرداری خانۀ قدیمی زندهیاد سیروس طاهباز بود که با همسرش پوران [صلحجو] و پسر نوزادشان در آن زندگی میکردند.
● ● نشان دادن محمدعلی سپانلو در این فیلم به عنوان مردی زنباره و هوسباز، و همچنین منوچهر آتشی به عنوان شاعری خجول و شهرستانی، هر یک به دلیلی جداگانه، بازتاب خوبی در میان بینندگان این فیلم نداشت. بوشهریها که منوچهر آتشی را میپرستیدند، فیلم را ندیده، از بازی کردن آتشی در سینما بسیار خشمگین بودند و او را به باد انتقاد و سخره گرفتند، و بازی سپانلوی شاعر را در نقش مردی زنباره و بیپرنسیب نپسندیدند.
● ● ● متأسفانه در مصاحبهای که از ناصر تقوایی میپرسند «چرا در این فیلم، آتشی و سپانلو، با نامهای واقعی خودشان نقش بازی میکنند؟»، تقوایی گفته بود: (نقل به مضمون) «چون این نقشها کاراکتر واقعیِ خودشان بود.» چنین جوابی، آتش خشم سپانلو را شعلهور کرد تا جایی که مقالۀ بسیار تند و تیزی علیه تقوایی نوشت و منتشر کرد.
دروغ چرا؟ تا امروز نمیدانستم این پرتره از چهرهٔ فروغ فرخزاد آخرین عکس او پیش از مرگ نابهنگام شاعر است و عکاس آن علی خادم، فرزند محمدجعفر خادم مدیر و صاحب عکاسخانهٔ خادم در میدان حسنآباد تهران است. علی خادم که عکاسی پایه را از پدر آموخته بود بعدها خود از عکاسان مطرح و مشهور مطبوعات ایران شد. این عکس در تاریخ سهشنبه ۲ اسفند ماه ۱۳۴۵ (هفت روز پس از تصادف و مرگ فروغ فرخزاد) بر جلد مجلهٔ فردوسی چاپ شد. تصویری به چشمآشنا از فروغ که تا امروز نمیدانستم آخرین پرترهٔ او، و عکاسش علی خادم است. یاد این دو هنرمند شاد و گرامیباد.
از خبرهای امروز یکی هم درگذشت اکی بنایی از خوانندگان دههٔ پنجاه بود. خواهر پوری بنایی بازیگر نامآشنا سینمای ایران. یادم آمد از ماجرای پخش ترانهٔ «مرغ سحر» با صدای او در رادیو ایران که هوشنگ ابتهاج (سایه) در کتاب پیر پرنیاناندیش تعریف کرده است. گفتم بد نیست به این بهانه آن مطلب را اینجا هم بگذارم. جدا از بزرگان موسیقی که از آنها نام برده میشود، از میان خطوط سفید این روایت میشود به بعضی مناسبات معمول بین برخی هنرمندان با بعضی مقامات! در آن سالها هم پی برد.
* * *
یه روی آقای [علی] تجویدی اومد تو اتاق من گفت: «آقای ابتهاج میتونید یه دقیقه به شورای موسیقی تشریف بیارید.» رفتم اونجا. جواد معروفی و حبیبالله بدیعی و آقای تجویدی نشسته بودند. گفت: «این نوار را گوش کنید.» گذاشت تو دستگاه. «مرغ سحر» بود. خواننده: خانم [اکی بنایی]. علی تجویدی گفت: «نظرتون چیه؟» گفتم: «تصنیف «مرغ سحر» کار مرتضیخان نیداووده، شعرش از ملکالشعراء بهاره. این در دورهٔ رضاشاه و محمدرضا شاه پخشش ممنوع بوده. جنبهٔ سرود ملی پیدا کرده و از کارهای جاودانی موسیقی ما شده و با این تصنیف نباید شوخی کرد. این خانم ملودی رو غلط خونده. شعرو غلط خونده. بد خونده و اصلا دیگه «مرغ سحر» نیست.»
[جواد] معروفی گفت: «چقدر شما دقت داری. ذوق داری. پیر شی». [علی] تجویدی هم گفت: «آقا ما همین نظر شما رو اینجا نوشتیم. شما زیر این کاغذو امضا کن.» گفتم: «نه آقای تجویدی، این کار شوراست. گفت: «نه آقا، عیبی نیست.» اصرار کرد. عاقبت گفتم: باشه و امضا کردم. تا امضا کردیم، تجویدی گفت: «آقای ابتهاج! برای امضای ما که هیچی، برای امضای شما هم تره خُرد نمیکنن!» گفتم: «نه آقای تجویدی من با کسی شوخی نمیکنم. گفت: «باشه.»
چشمتون روز بد نبینه! من جمعه داشتم باغچه رو آب میدادم، دیدم تو رادیو فریدون فرخزاد اومد و طبل زدن که« خانم اکی بنایی! خب برای ما چی آوردین؟» [خانم] گفت: «دو تا آهنگ دارم ـ آخه خوانندهها خودشون را صاحب آهنگ میدونن! ـ آهنگ فلان و «مرغ سحر». با خودم گفتم: وای، من فردا چطور برم رادیو و [علی] تجویدی را ببینم؟ تلفن کردم به واحد پخش رادیو. یه اپراتوری اونجا بود. گفتم: «کی گفته که این آهنگ رو پخش کنی؟» گفت: «آقا چرا سر من داد میزنی. من یه اپراتورم، هر نواری به من بدن پخش میکنم.» گفتم: «ببخشید شما درست میگی.» تلفن کردم [رضا] قطبی. نبود. تلفن کردم [تورج] فرازمند. نبود. خلاصه شنبه [رضا] قطبی رو پیدا کردم. گفتم: «من دیگه نمیتونم کار کنم. آدمهایی که قبلا به من گفتن برای امضای تو هم تره خُرد نمیکنن. من دیگه چطور میتونم با اونها کار کنم؟» گفت: «حق داری ولی بذار من خودم به این کار رسیدگی کنم.»
از سال ۱۳۵۵ تا ۱۳۵۷ من این قضیه را دنبال کردم. [رضا] قطبی دنبال کرد ولی به هیچ جا نرسیدیم.
برگرفته از کتاب: پیر پرنیاناندیش، در صحبت سایه (جلد اول) انتشارات سخن ـ تهران، چاپ اول ۲۵۸، صفحهٔ ۲۵۹
نهم آبانماه سالروز درگذشت «اولین باغچهبان» است. همکار و همراه زندگی «ثمین باغچهبان». او را همچنین از آوازهایش در مجموعهٔ «رنگینکمون» به یاد میآوریم. «کرنگ بلا»، «گربهای که مادره»، «گنجشک و برف و بارون» آلبوم خاطرهانگیز «رنگینکمون» را در اینجا بشنوید.
در جمع آهنگسازانی که ساز تخصصیشان ویلون است «مهدی خالدی»، «علی تجویدی»، «حبیبالله بدیعی»، «پرویز یاحقی» و «همایون خُرم» را «پنج سوار سرنوشت موسیقی ایران» مینامندند.
این نغمهسازان خاطرهپرداز زمانهی ما، اگر در سبک آهنگسازی و شیوهی نواختن ویلون با هم متفاوت باشند در یک نقطه اما همگی با هم وجهمشترک دارند. هر پنج تنشان، پیش از استاد شدن، از بهترین شاگردان مکتب «صبا» بودهاند. ابوالحسنخان صبا.
تصویری از برگ مجلهای است که نام و تاریخ انتشارش را نمیدانم. مربوط به سالهای دور است و خبر ساخته شدن تصنیف «دیدی که رسوا شد دلم» و گپ و گفتی با خالقان این اثر. در نگاه اول میبینی که مسئول صحفه احتمالا به ارادتی که داشته سنگ تمام گذاشته است. سه عکس از خالقان اثر در چهار ستون، حروف چاپی برای متن گفتگوها، شعر ترانه به خط زیبای نستعلیق، و عنوان مطلب در کادری منقش و دو رنگ.
این تصویر را مهدی فتوحی برایم فرستاده است. دوست نادیدهای که کم از او به ما نرسیده و پیوسته مرهون الطافش بوده و هستم. در پیوست تصویر نوشته بود: «این را از لای ورقهای پدربزرگ همسرم یافتیم. گفتم شاید به درد صفحهٔ شما بخورد.»
یادم آمد سالها پیش خودم لابلای دفتری از دوران نوجوانیام بریده روزنامهای پیدا کردم که در آن خبر و متن ترانهٔ کودکانه از شهیار قنبری، اسفندیار منفردزاده و فرهاد چاپ شده بود. از سرم گذشت اگر این بختیاری نصیب من هم بشود که به دفتر و کاغذهای پدربزرگم دسترسی داشته باشم، لابلای ورقهای باقیمانده از او ممکن است چه چیزهایی پیدا کنم؟ برگ بریده از نشریهٔ مربوط به کدام ترانه و تصنیف را؟
در نظر خیلی از ما پدربرزگها در سالهای توانمندی مردانی بودند که تلاش معاش و تامین مایحتاج خانواده امان آنها را بریده بود؛ با اینهمه اما در فراغتی که دست میداد ذوقورزیهایی برای تلطیف حس و روان خود را هم داشتهاند یا در خلوتی آن را برای خود فراهم میکردند. این برگ نشریه در لابلای ورقهای پدربزرگ همسر دوستم، مهدی فتوحی گواه آن.
امروز (۷ مهر ماه) ۵۰ سال (نیمقرن) از طرح سردستی امیر نادری کارگردان نامآشنا از نیمرخ شاهمهدی (مهدی سماکار) میگذرد. حکایت آن به روایت زندهیاد مهدی سماکار خواندنیست و نشان از دیگر تواناییهای امیر نادری دارد. امیروی سینمای ایران هر کجا که هست سلامت باشد و برقرار.
علیرضا طبایی در کیفیت ترانههایی که سروده است چیزی کم از شاخصترین ترانهسراهای عصر خود نداشت؛ گرچه چندان شناخته نشد و به شهرتی آنچنان نرسید. تصاویری که در ترانههایش ترسیم میکرد و منطقی که در روایت موضوع ترانه به کار میبست همه نشان از توانایی و دانش او در فن شاعری و سرودن داشت. سالها مسئول صفحات شعر نشریات مختلف بود و حساب «شاعر بودن» خود را با کار ترانهسرایی جدا میکرد. نامش بهعنوان ترانهسرا «شهرام» بود. در جعبه موسیقی زیر چند ترانه از مجموعه ترانههایی که از او به یادگار ماند را بشنوید.
وحید ادیبی، از جمله ترانهسرایانی است که نه تنها عکس و مصاحبهای از او وجود ندارد که حتی نامش برای دوستداران موسیقی و ترانه چندان آشنا نیست. او شاعر چندین ترانه برای خوانندگانی چون محمد نوری، منوچهر سخایی و عباس مهرپویا است.